این صبح عجب معجزه ایست!!

..:: یاهو ::..

دهانم را می بندم (چون برای فردی که زمانی لوزه ی سوم داشته این کار باید ارادی انجام گیرد.) و کمرم را راست می کنم (و همین طور کسی که می خواهد بایستد باید یک مرحله قدبلندی کند.) و گردنم را می کشم (که احتمالا چیزی به اسم سر بالایش زیادی می کند.) و کوله ام را می اندازم پشتم (که کوله من را جا نگذارد اگر من او را جا نگذارم.) و هدفون ها را جا می دهم در گوشم (مگر گوش من با این چیزها پر می شود؟‌) و از سر بالایی فرهنگ می روم بالا (و یک جورایی به یادگار امام می رسد این راه ) که کم کم ناگهان تصاویر آسمان آبی و ساختمان ها و خیابان ها همه ذوب می شوند و می ریزند پایین و آن چه دیده می شود نور است و آن چه حس می شود ترس است و آن چه می ماند عهد است!  تو قول دادی!!!!!!! 

/ 4 نظر / 16 بازدید
الهام

میدونستی خیلی قشنگ مینویسی؟ باب طبع منه اینجور نوشتن... دستت درد نکنه...

از ...

نوک انگشت وسطی پای چپم مور مور نشده است تا حالا ! مگر اصلاَ انگشت پا هم مور مور می شود ؟ البته من گفتم دوست داشتن نگفتم عشق که به گمانم این دو مقوله هر کدام راهی دراز دارد ! تو چقدر از ما انتظار داری ! بگذار ما کسی را دوست داشته باشیم بعدها شاید عاشق هم شدیم !

چشمه

دارم این نوشته ات را برمی دارم برای یک نشریه ی دانش آموزی! آخه من هنوز بیماری کار کردن با بچه ها را دارم!

یاسمن :)

نابغه ای تو مریدتم من خیانت در حق ما کردی اگه این هذیونارو چاب نکنی...[عینک]