چقدر دیگه مونده؟

..:: یاهو ::..

بعد از ٢۴ ساعت درد عضلات و تب و لرز و سردرد و له شدگی و کوفتگی - بعد از چند ساعت خواب - ساعت ٢ نصفه شب - یهو تو خواب و بیداری یادم میاد ٣ دونه پرتقال تو یخچال مونده. می پرم می رم می شورمشون می ذارم تو ظرف و با لذت تمام قاچشون می کنم و من در ساعت ٢ نصفه شب به صورت کاملا یهو پرتقال رو دوباره کشف می کنم توی نصفه راهه کیفور شدنم به این فک می کنم که خدا به پرتقال قسم خورده یا نه. و یادم میاد آره مرکبات رو داریم تو قرآن. مثل همیشه یه شکر از ته دل و یه شعف که میاد که گنده شه بزنه از ته دلم بیرون و گره ها رو باز کنه که یهو توی اون خنگی نصفه شب یاد آدم های دربند و آدم های رفته و آن چه از بلا و فتنه های روزگار در پیش است گند می زنه به هر چی حس سطحی و لحظه ای که از شادی مونده و شادی یعنی چی اصلا؟؟ الان فقط بحث بحث قابلیت تحمله و زندگی شاید یه خورده اون ور تر از لبه ی دیواره ی ظرفیتم راه می رفت و می ره. آره! این جوراست. سختمه! کاش برای حماقت های پیچ خورده ی آن ها، یک جواب ساده مثل مرگ موش وجود داشت.

پ.ن بی ربط: این روزها از دوستانم بسیار می آموزم .... که چگونه نباشم!

/ 5 نظر / 8 بازدید
بهاره ق

يه جوري نوشتي! مبهم.... تو اوج لذت بردن از يه چيزي يهو فكر چيزهايي رو ميكني كه همين لذت رو ازت ميگيره!! نه! گاهي نبايد اينجور بود، چون در اينصورت از كوچكترين چيزها نميشه لذت برد...

الهام

خوبه... قضیه ی پرتقالو نمی گم! ادب از که آموختی رو منظورمه...

::علیرضا::

سلام. من هم واسه همین کلا سطحی هستم. وقتی به این چیزا فکر می کنم کم میارم. راضی هستم که اینقدر آدم سطحی ای هستم. هر وقت عمقی می شم تا 2 3 روز می ریزم به هم.

::علیرضا::

آها، یادم رفت واسه چی اومدم. اومدم یک فوت کنم گرد و خاکای وبلاگت بلند شه و بعدش بیای به وبلاگم سر بزنی ! :دی

ایما

هاهاها... تو وقت سر خاروندن نداری ولی من در همین لحظه دارم سرم رو می خارونم.... اه ه ه ه ه .....وقت منم تموم شد!!