زمزمه های صبح

..:: یاهو ::..

ای کاش با یک جمله٬ یک جمله می شد آن لحظه را نگه داشت که فکر کردم شاید بمیریم ..

خیلی زود فراموش خواهم کرد قصه ی آن مرد لر را ..

این اولین بلاست من بود بعد از حادثه ی سه شنبه ..

من هم فراموش کردم. حتی من که به خودم اخطار داده بودم.

نمی فهمم خودم را و فکر می کنم بقیه هم همین قدر نمی فهمیدند مرا؟؟

انگاری بر هر انسانی واجب و لازم است که یک بار گروگان گرفته شود.

نه! شاید دو بار! و با این عجزی که در خودم دیدم چه بسا بیشتر!

----------------------------------------------------------------------------

 شنبه صبح:

ساعت ۸:۵۰ دقیقه است. گزارش هایی از سه شنبه را در خبرنامه ی جای پا می خوانم. چند اشاره ی کوتاه به اغتراضات و درخواست های مرد گروگان گیر کرده و این کمی التهابم را می خواباند. دیگر صحنه ی ترسم را فراموش کرده ام و همه اش فکر می کنم شاید اگر چیز بزرگتری را فراموش نکرده بودم ترسم شکل دیگری به خود می گرفت. من تمام تلاشم را کردم که آن صحنه را در یادم نگه دارم اما نشد و هر چه فکر می کنم نمی فهمم آن روز چرا تا عصر گریستم.

امان از دست این حس ها!! چرا حسم در حافظه ای جا نگرفت؟؟ چرا همه چیز را با عقل حسابگرم باید به یاد بیاورم؟؟ در حالی که آن حس عظیم نزدیکی به مرگ بسیاری حرف ها را برایم بدیهی کرده بود. مصداق همان بود که می گویند همه ی آدم ها هنگام غرق شدن یک جور خدایشان را می خوانند. می دانی؟؟ در آن لحظه برایم اهمیت بعد از مرگ و قبل از مرگ یکی شده بود و حتی بیشتر. 

نمی دانی چقدر بعد از آن روز احساس پیری می کنم. انگار اینقدر در این دنیا زیسته باشم که به آن انس گرفته باشم. باورش کرده باشم. می دانی چند سال طول کشید؟؟ از کودکی که همه ی دنیا برایم معجزه بود. ۲۰ سال!۲۰ سال گذشت تا عادت کردم و قانون کلی اش را قانون نداشتنش دانستم. از آن مسئله هایی ست که با استقرا حتی حل نمی شود و فقط صورتش پاک می شود.

چقدر در آن لحظه حجم عظیم کارهای نکرده ام به من هجوم آورد

و حالا بعد از ۴ روز چقدر همه چیز عادی شده است.

پ.ن: الان فهمیدم اشتباه لینک داده بودم. منظورم این لینک بود اگه خواستید بخونید!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

می گفت:‌ ماه در چاه است .. و مگر تو چاه دیده ای که بدانی ماه در چاه چقدر زیباست؟؟

 از آن روز بود که راه افتادم تا چاه پیدا کنم ..

   

/ 6 نظر / 14 بازدید
طرحی نو

فكر كن به اينكه براي چي گريه كردي ؟ براي ترس خودت ؟؟ من يه بار سر يه اتفاق كوچيك كلي گريه كردم و به خيال خودم با امامم راز و نياز كردم .. فكر مي كردم براي خدا بوده كارم . ولي همش براي خودم بود . فقط خودخواهي بود . گريه خوبه . به هر بهانه اي كه باشه . ولي خوبه كه اشتباهي فكر نكني و انگيزه ات براي خودت مشخص باشه .

طرحی نو

من بايد معذرت بخوام ؟؟ كه گفتم با سر برو ! شايد من بايد جاي تو در اون همايش مي بودم .. به اولش فكر كردي كه كي مي خواست بره و كي ...؟؟ روزگار .. قسمت .. تقدير .. فكر كردي به اين كه خدا مي خواست بهمون چي بگه ؟؟ داره ما رو كجا مي بره ؟؟ اصلا فكر نمي كردم به سادگي يك تصميم سرعت زندگي اين قدر زياد بشه .. سرسام آور شده .. مثل اينه كه آدمو تو سانتريفيوژ گذاشته باشن.. له مي كنه .. از اون ورش خاكمون در مياد . خودت انتخاب كردي .. خودمون انتخاب كرديم .. خودمون خواستيم .. محض رو كم كني هم كه شده تا تهش ميريم .. الان مي فهمم معني آسمان بار امانت نتوانست كشيد .. حالا مي فهمم معني "انه كان ظلوما جهولا" چيه .. نمي دونستيم وقتي داريم دعا مي كنيم چه بار امانت سنگيني را به دوش مي گيريم .. نمي فهميديم اوج سختي كار را .. واقعا جاهل بوديم .. و حالا لجبازيم .. نمي خواهيم كم بياوريم .. مي ايستيم .. مقاومت مي كنيم تا تهش .. آبه 14 و 15 سوره توبه رو بخون .. خدا دلمونو شفا مي ده .. ناخالصي ها مون گرفته مي شه خوووووووووووووبه!!! بعضي وقت ها فكر مي كنم يكي دستمو گرفته و با سرعت داره دنبال خودش مي كشونه من سرم به در و

طرحی نو

زهرا اين تازه اولشه .. تو راه سختي رو انتخاب كردي .. بعد از اين خيلي بايد درد مردم را ببيني و درد بكشي و سر به چاه بذاري .. شغل سختي انتخاب كردي .. تا تهش با عشق برو !!

طرحی نو

دارم فكر مي كنم ما حتما بايد گروگان گرفته بشيم تا حرف بعضي ها را گوش كنيم ؟؟ حتما بايد تا لب مرگ پيش بريم كه ... ؟؟ بايد حتما اين اتفاق كنار گوشمون بيفته كه صداش را بشنويم ؟؟ چقدر درد ديگران درد ماست؟؟ چقدر اتفاق هاي بد تر از اين افتاد و هيچ عكس العملي نشان نداديم . چقدر در همين نزديكي خودمان انسان ها تلف شدند از جنگ و قحطي و ... چقدر هر شب اخبار پر از اتفاق هاي مختلف است كه هيچ كدام براي ما اهميتي ندارد چون نه جانمان نه مالمان و نه دوست و ... هيچ چيزمان در آنها در گير نيست .. چرا كاري كرديم كه بعضي ها براي گفتن حرفهايشان مجبور شوند گروگان بگيرند ما را .. از آن پيرزن گيلكي كه در مسجد تمام زندگي اش را براي ما تعريف كرد- تمام رنج و بدبختي اش را- تا اين مرد لر كه همه حس كردند هيچ كس به حرفشان گوش نمي دهد . همه به نوعي بايد ما را گروگان بگيرند تا حرفشان را بشنويم . آن مرد فقط گوش هايي براي شنيدن مي خواسته نه بيشتر . براي همين تسليم مي شود .

الميرا

سلام....اصلا نمی دونم چی بگم!!! فکر ميکنم ... مدام...که دوس دارم جای تو بودم يا نه!!!!

همون ... ای که گفت با سر برو !

وقت کردی از طرف ما خودت رو تحويل بگير !!!