نیندیش!

..:: یاهو ::..

زهرا؟ زهرا برای چند لحظه امیدوار شده بود. زهرا برای چند لحظه به ساختن فکر کرده بود. زهرا به اشتباه برای چتد لحظه ناامیدی هایش را فراموش کرده بود. در همان چتد لحظه حجم عظیمی از مسئولیت بر شانه هایش فرو ریخت.  لرزید. شانه هایش شکست. خرد شد. من فریاد می زدم. زهرای من! زنده بمان! نفس بکش! زهرا چشمانش خیره شده بود. نمی شنید. زهرا از دست رفته بود. زهرا جلوی چشمان من خاکستر شد و ریخت.

من از آن روز در کابوسی از زهرایی که یک روز اندیشید، دست و پا می زنم.

/ 5 نظر / 6 بازدید
چشمه

یه دوره نوشته دارم در یک زمانهای در زندگانی ام دقیقا به همین سبک و شاید در همین مضامین! یهو شوکه شدم خوندم نوشتت رو از شدت مشابهت... اگه دیده بودیشون می گفتم گپ زدی از روشون :دی می گذره اما این روزگاران هم... تا می تونی کارهای خوب انجام بده فقط که بعد گذشتنشون افسوس زمان رو نخوری [گاوچران]

سینا

سنگ خیییییلی لوسی اگه دیگه ننویسی! این کارا چیه؟ نیندیش؟؟ میخای همین طوری به قول استاد عربی مون آک آک برش گردونی!؟ مخت رو میگم! بنویس دیگه!! لووووس!!! ناز نازی!!!! دلم خنک شد! جای اون روز! [نیشخند]

سینا

راستی این ماه و آهنگ رو چرا ورداشتی؟ بی سلیقه! بذار سر جاش!

سینا

نه دیگه امر دیگه ای نیست! [نیشخند][چشمک]