محاوره

..:: یاهو ::..

نمی خواستم وبلاگم شبیه دفتر خاطرات بشه!

و الان که نگاه می کنم .. می بینم تنها وجه مشترک پست هام اینه که .. من یه موقعی فکر کردم باید بنویسمشون ..

و تنها دلیلی که نوشته هام گاهی ادبی جلوه می کنه .. محاوره نبودنشونه .. که خودش آدمو به یه سمتی می بره!

موبایلم ویبره می ره:

بالاخره از check in گذشتم .. * .. مامان بودن خوبه؟

نگاه می کنم .. می بینم از موقعی که رفته .. چقدر کار انجام دادم .. و تازه سختاش مونده هنوز ..

وقتی به اینا می گه مامان بودن .. بهم بر می خوره ..

می زنم: اگه از مامان بودن منظورت فقط وظایفش نباشه .. خوبه! .. *

یکی بهم می گه: تو خوشی زده زیر دلت .. و من واقعا شاخ در میارم که .. آیا اینطوره؟؟

و یاد حرفای دیشبش می افتم:

می گفت تو بلد نیستی زندگی رو دور بزنی .. و .. تو خیلی خوش به حالته ..

دلم می خواد بزنم .. فکش بیاد پایین .. که بفهمه .. من الان چقدر دارم خودمو کنترل می کنم .. لبخند بزنم!

هی می خوام .. فراموش کنم .. دهن آدمو باز می کنن!

موبایل دوباره ویبره می ره:

مگه به جز وظایف هم چیزی داره .. * .. و اینکه .. چیزی که آدمو آب دیده می کنه پا نهادن در آتشه!

تو درک منظورش مشکل دارم .. ولی باز از اون موقع هاییه که دلم می خواد دونه دونه موهامو بکنم ..

دااااااااد می زنم .. من دلم چرخیدن می خواد و سرود ملی و بچه های خودمونو ..

و همه خیلی ریلکس برخورد می کنن .. می گم این حرفا خیلی تکراری شده .. نه؟؟

هه! .. هر حرفش یه رنگه .. موقع نوشتن .. هه!

حرف تله پاتی می شه و دوست راه دور و ............. وااااااااااای!!! .. فقط ۴ روز مونده! تا ۱۰ام

و .. ۱۸ روز تا ۲۴ ام!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

* : سانسور شده ..

می گم: همین جا دعا می کنیم حال آقای شبگیر بهتر بشه!

بابا شما که این همه لطف می کنین تشریف میارین .. خوب یه سلامی بکنین .. ما دلمون خوش باشه خوب!!!

/ 7 نظر / 5 بازدید
یه عليرضا

سلام. به نظرت مهمه که دفتر خاطرات باشيه بلاگت؟؟ هرچی که ميخواد باشه...مهم اينه که تو از نوشتنش لذت ببری. به بازی ما نمی پيوندی؟ ياحق.

مطهره

سرود ملی؟ منظورت اينه که فرزانگانی بودی؟

شبان

استاذ! اولن که ۱ ماه نبود و فوقش ۱۰ روز بود! و از اثرات هم نشينی با شما دوستان محترم بود. بالاخره آدمه ديگه يه وقتايی جو زده ميشه! دومن وقتی کسی غير غر زدن کاری بلد نباشه ديگه کاريش نميشه کرد!

مطهره

من گفتم چيزيشه؟! نه نه! نگفتم! خیلی هم توپه می نويسم ... شايد امروز!

آرزو

ااااااااااااااااا هر وقت من می خوام يه جايی تو اين وبلاگ نظر بدم غير فعال شده می خواستم بگم.... يادم رفت هان آره خيلی برف باحالی نه.. انگار اين نبود ................................... آهان يادم افتاد می خواستم بگم تازگی ها وبلاگت دير بالا می اد قبلنا اين جوری نبود (البته بماند که من يه يه هفته ای وبلاگت اصلا بالا نمی اومد

ساراشششششششششش

سلام... منم چرخيدن می خوام...منم سرود ملی می خوام...سرود ملی ای که هيچ وقت بهش تعلق نداشتم و بهم تعلق نداشت و اونقدر ترس برم داشته بود که جشن فارق التحصيلی تون جرات نکردم بمونم و تا آهنگش شروع شدَاز مدرسه فرار کردم.... منم می خوام... می خوام بچرخم و بخونم و.... (هيچ کدوم از اين شکلکا نمی تونه حسمو منتقل کنه...ولی احتمالا؛ خودت می فهمی....)

زهرا ت

سارااااااااااااااا! چی داری می گی؟؟؟ خيلی ها نمی چرخن و سرود ملی بهشون تعلق نداره .. با اين که مدرسه بوده ان .. و به خيلی ها تعلق داره که .. فقط مدتی نبودن .. سروووووووووووود ملـــــــــــــــــــــــــــي می خوايم!!!!