امید به زندگی 74 سال

..:: یاهو ::..

روزهای خالی ای ست برای من. امروز به ویژه خیلی خالی ست از زهرای آن روزهای من که تو الان هستی. این روزها حتی وقتی decompensate می شوم و بغض گلویم را فشار می دهد و من به سختی قورتش می دهم خالی ترم از همیشه. حتی همین روزها که مثل همه ی روزهای دیگر بی نهایت خسته ام. بی نهایت. زندگی نمی کنم فقط زنده مانده ام انگار.

زهرای آن روزها را می بینم که می دود و می خندد و شوخی می کند و بی ادعا می بخشد و دلش برای همه می سوزد و مهربان است و همه را می شناسد و فکر زیاد می کند و درس می خواند و می خواهد خیلی چیزها را تجربه کند و دنبال اشکال کار می گردد و هی امید و خوش بینی خرج می کند و صبر می کند و صبر می کند تا جایی را بسازد و با شیطنت ظریفی از بیرون به خودش نگاه می کند و البته که این ها همه از بیرون است.

زهرا، امروز خسته است و هیچی نمی خواهد و صبرش تمام شده است. هر چند وقت یک مرضی پیدا می کند و آمپرش می رود بالا و گیر می دهد و گیر می دهد و وسواس به خرج می دهد و تکرار می کند و تکراری شده و خودخواه و هر لحظه ممکن است کسی را کنار بگذارد و آدم ها را برای خودش مهره ی کند و برایش مهم نیست که چه بلایی سر آدم های اطرافش می آید و در لحظه و سطحی زنده گی می کند.

زهرا، امروز، از زندگی عقب مانده است و زهرا از دست تک تک آدم هایی که روزگاری دوست می داشته است هم چنان به شدت شاکی ست.

/ 8 نظر / 23 بازدید
.

زهرا زیاد می فهمد و فهمیدن درد بزرگی ست و جبرانش سخت است. زهرای امروز را دوست داشته باش!

ایما

کاش می تونستم بهت نشون بدم که نباید از جلوی قصابی رد بشی. تو خودت رو قربانی نکن. زندگی مال توئه. حقته ازش لذت ببری حتی اگه همه رو بردن قصابی... تو که انقدر خودخواهی بیا این یه جا رو هم خودخواه باش. خودخواه باش زهرای من. بدو بخند. شوخی کن... دنیات رو بشور. مثل کارواش. بشور ببین اصلا ما اومدیم که بدویم. بزرگ شیم. بخندیم. حداقل هر از چند گاهی. هر از چند گاهی برای خودمون دست بزنیم. تو اون چیزی که می خوای نیستی. ببین چی می خوای. تو اینا رو که نمی خوای. مطمئنم اینا رو نمی خوای..

زندگی؟ قصابی؟ .. دلم نمی خواد رفیقم این جوری باشه واقعا نمی خواد.. من یه کتاب دعا خریدم صبح ها دعا می خونم.. و هر وقت که دنیام تموم میشه بازم می خونم.. می ذارم تو کیفم.. نمی دونم دعا کن! دعا بخون! اون بهترین طبیبه! زهرا تو رو خدا برگرد! هی یادم اومد فک کنم یه چیز خیلی خوب واست دارم.... [نیشخند]

BACHE

خوب، اینی که هستی نباش. یکنواخت بودن رو بزار کنار. اصلا پاشو برو کوه. تا زنده ای و به خدا اعتقاد داری هبچ کاری غیر ممکن نیست. تو می تونی اون چیزی که بخوای بشی. شاید سخت. اما غیر ممکن نیست. تو که نمی خوای مثل انسان های عادی همیشه راه های هموار رو انتخاب کنی؟

ز

و تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشته است زهرااااااااا؟[چشمک] زهرا! زندگی از ما جلو میزند.. ما که که مثل آدم ها در حال راه رفتنیم و به کسی کاری نداریم..و آزاری برای کسی نداریم.. بخند زهرا..[قهقهه] شاید کسی با خنده ی تو دلخوش شود..

هر وقت میام یه سری به اینجا می زنم.. می دونم نمی نویسی ولی میام حتی اگه فید خالی باشه.. چه انتظاری هست مگه من به سر زدن هام خاتمه میدم که تو به ننوشتن؟ مربوط بود الآن؟؟؟!!!!![نیشخند]

تسلیم

این کامنت دیره ولی تقریبا همون حسیه که با اولین بار خوندن این پست داشتم : چقدر زهرای اون روزها رو دوست داشتم و دارم ...! !

تسلیم

شاید همون ساده بودن و خوش بینی اش دوست داشتنی اش می کرد...