مقتل

..:: یاهو ::..

سجاده ام را بر می دارم می روم اتاق گوشه ای. مهرم می افتد. تسبیحم می افتد. انگار به تمام من حسودیشان می شود. به بند بند استخوان هایم حسودیشان می شود. انگار عصبیشان می کنم که هار شده اند و می خواهند خرخره ام را بجوند. انگار من دارم برد_برد بازی می کنم و دارند به هر چیزی چنگ می اندازند که نمی دانم چه چیزی را مچاله کنند. چقدر احمقند. چقدر احمقند. و خداوند دشمن را احمق آفرید تا حجت را بر من تمام کند.

اتاق تاریک است. فقط بابا یک چراغ کوچک سبز وصل کرده توی اتاق. جیغ می زنم. جیغ می زنم و از تو می پرسم چرا این طوری همه چیز فرو ریخت. چرا اینقدر احمقانه تاریخ تکرار می شود. انگار تاریخ باید جور دیگری اتفاق می افتاده. عاقلانه تر. کم تابلو تر. می پرسم از تو که چه بر سر بچه های من دارد می آید؟ پدران و مادرانم الان چه حالی دارند در بند آن موجودات حقیر؟ تو که قبل از این که من باشم که بفهمم دعا چیست و خواستن چیست هوایم را داشته ای، هوایشان را داشته باش!!!! مواظبشان باش!!! (نه از آن دعاها که فکر کنی چشمانم را برق امید گرفته. نه! با قیافه ی بهت و بلازدگی و لابه! با قیافه ی بدون چاره ای که انگار فقط اجازه دارد تقدیر را تماشا کند.)

دیگر دلم برای آدم های اطرافم نمی سوزد. برای آدم های حقیری که بعد از این همه حرمت که شکست، بعد این که ظلم فراگیر شد، دارند مو از لجن بیرون می کشند که مثلا لجن ها صاف باشند. هنوز خانه هایشان نشسته اند و یک لحظه بر نمی گردند ببینند اپیدمی جنین هایی را که به خود می پیچند. فقط کافی ست یک لحظه چشم باز کنی! کاش چشمانشان را باز می کردند! هنوز مست بهشت خودشان اند و من نمی دانم چرا نمی بینند این بهشتی که کشیده اند کج است! اه!

دیگر دلم برای آدم ها نمی سوزد که معامله می کنند و برای حفظ آن چه که فکر می کنند باید باشد هر غلطی می کنند و هی غلط هایشان را استثنا می کنند و روی هر غلطی سرپوش می گذارند و توجیه می کنند و توجیه می کنند. چرا آدم ها جایشان را توی این مقتل پیدا نمی کنند؟؟؟ آه خدا! چند دقیقه مانده؟

من هنوز در عجبم. از روزها که با وجود این همه بی حرمتی شب می شود. از سقفی که روی سرم ایستاده و روی سرم خراب نمی شود. از شب ها که رویمان می شود بخوابیم و از روز ها که توی چشمان آخرالزمان زده ها نگاه کنیم و مسخره های روزمره مان را ادامه دهیم. می دانی؟ هیچ وقت توی دنیایم آدم ها این قدر از هم جدا نبوده اند.

کسی می گوید برویم. بر که می گردم می بینم دیگر کاری ندارم این جا. دیگر چیزی را نمی خواهم بسازم. دیگر کسانی را دوست نمی دارم. این نمایشنامه کاملا تمام شده است. می روم وسایلم را جمع کنم.

پ.ن: از وارد شدن به بیست و چهار دارم می ترسم. حواسم به چه باید باشد؟

/ 9 نظر / 5 بازدید

از روز ها که توی چشمان آخرالزمان زده ها نگاه کنی.. چقدر دوست داشتم! چرا نمی بینند این بهشتی که کشیده اند کج است! کج شاید کم باشد.. پست است!! حقیر است!! لعنتی است!! دیگر کاری ندارم این جا. دیگر چیزی را نمی خواهم بسازم. دیگر کسانی را دوست نمی دارم. این نمایشنامه کاملا تمام شده است. تمام تر.. می دانی مطمئن شده ام میز و مذاکره و حرف خیلی مسخره اند ساختن و وصل کردن و سامان دادن ناممکن اند! فکر ویران کردنم!! ویــــــــــــــران!!

..

خداي من! ممنونم كه نااميدي رو برابر كفر گذاشتي و گناه! بگذار همه ي آنها كه خود را بينا و عقل كل عالم مي دانند فكر كنند من در خيال احمقانه ي خودم، ماندن، بودن و تلاش كردن رو اميد دارم و زندگي مي كنم...

...

بعضی آدم ها نمی بینند و فکر می کنند صبر پیشه کرده اند.

تسلیم

چرا پست فيس بوك من به عنوان كامنت اينجا نوشته شده؟ اگه مي خواستم كامنت اين متن باشه،‌همون زيرش مي نوشتم!

تسلیم

من مدت هاست حالم از همه ي فيلم بازي كردن هامون به هم مي خوره! از اين همه ...!‌اوف!

تسلیم

پیشنهاد دیگه ای که نه! همین فیلم بازی کردن بهترین راهه! همین خنده های ظاهری هم غنیمته!

شبنم

آخ جون من این جا لینک شدم:) عزیزم توی دنیای سرشار از سیاهی این روزها سفیدی رو باید ساخت... به امید بیداری همه ی مردم که تنها راه نجاته

ایما

فقط یک نفر... یک نفر این جا در بند داشته باشی... دلت میاید بذاری بروی و ترقی کنی و علم ترقی کند؟ فرق است بین وطن و نا وطن.. فرق است بین هم وطن و نا هم وطن... به خدا فرق است... واقعا آخرالزمان به پروتئوزوم بند است؟ من که فکر نمی کنم رسالت ما انقدر ساده باشد.

شادی

به فکر زندگی خودت باشو عذاب وجدانم نداشته باش. هرجا که آروومتری زندگی کن. خدا یه بار به تو این فرصتو داده و همه جای دنیا جای زندگی کردنه. جای عاشق بودنو نفس کشیدنو دعا کردن. وطنو نا وطنی وجود نداره نذار این خط کشیای آدما خفت کنن.