سناریوی غالب

..:: یاهو ::..

انگشتانم را تکان می دهم. نای مشت کردن دستم را ندارم. مثل یک کم خونی مزمن. نای سرپا ایستادن ندارم. دلیل هایم را برای حرف زدن از دست داده ام. انگیزه ای برای حرکت برایم نمانده که زمان تمامی این مفاهیم را زائل کرده.
روی تصاویر نمایشنامه آب ریخته ای و همه ی رنگ ها به این ور و آن ور پاشیده اند. هیچ تصوری از این که در کجای سناریو وارد صحنه خواهم شد ندارم. فریاد می زنم "یوم الله بیست و سه بهمن ماه" و وارد صحنه می شوم و فرمان را می چرخانم. ریشه ی سرپیچی در من کاشته می شود.  پنج ساعت نمادین به یاد پنج سال که شاید هر روزش را درد زایمان کشیده باشم و سقطی در کار نبوده، به خودم می پیچم و سناریو را به هیچ مفهومی نرسانده و مخاطب را گیج و ویج می گذارم. معنای این همه گذر زمان را نمی فهمم. عمق چشم های من پیگیر هیچ رابطه ای نیست و من برای شروع رابطه های خارج از چارچوب خیلی خسته ام. 
دیالوگ هایم را به کل فراموش کرده ام. ته مانده ی انرژی و انگیزه ام را برای تماشاچیان قهقهه های بلند و خنده های کشدار و انرژی های مثبت می فرستم. بعدها برایم تعریف می کنی که وسط صحنه خوابم برده و نمایشنامه نیمه کاره تمام شده است. 

/ 5 نظر / 39 بازدید

الآن از یک روش غریب به نت دستم رسیده که به نوعی روی غیرتم مجبور شدم پا بگذارم بابتش :) بعد آمده ام این را بگویم که خیلی ذوق کردم از این که گفتی خوشحالی که بجای فلانی با من حرف زدی و حالت بهتر شده و همین طور آمده ام بگویم از این که روز قبل نوشتنت یک کامنت از یک فرد ناشناس هست باز ذوق زده ام می کند خیـــــــلی .. حالا هر که باشد فرقی نمی کند :)) بعد این که دوست دارم بعدها تو برایم تعریف کنی که بیدار مانده ای و نمایش را تا آخر آخر بازی کرده ای و فرمان را نگه داشته ای و تا آن جا که می شده سرش را چرخانده ای به آن جا که باید. بعد این که خیلی دوستت دارم رفیق جان! هر سال بیش تر از سال قبل.... و همین و همین و همین.

داداش

جوهر بپاش رو این گرد و خاک!

گفتی سختته ازت بخام بنویسی گفتم اکی! راحتش بذار! نمیگی سختمونه نمی نویسی؟ انصاف داشته باش! بنویس برادر!

قبلا خوش قول تر نبودی؟ ؛)

یه آدم ساده ی ساده ی ساده:)

خودخلیسم ت بیشتر از خود خلته! Khodkholismet bishtar az khode kholete! از مجموعه جملات برافروختگی های یک سنگ نه خیلی عاقل و نه خیلی معمولی! در یک روز اتفاقا خیلی عادی و خیلی شاد!