۸:۳٠ ‎ب.ظ ۱۸ آذر ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی






٥:۳۱ ‎ب.ظ ٦ آذر ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

به جز آدم هایی که صبح تا شب مرا می بینند و تقریبا نمی بینند و هیچ وقت اهمیتی برایشان ندارد که چه بلاهایی سر این نارفیقشان می آید و فکر می کنند تمام زندگی همین نارفیق مذکور توی همین دو تا فایلی که باز کرده اند و هی پیگیری اش هم می کنند خلاصه شده. به جز همین آدم ها که شاکی ام از دستشان و خسته ام از دستشان و دوست نداشتم هیچ روزی که پرونده هایشان را ببندم. به جز همین ها که شاید حرف های زیادی داشته باشیم که یکشنبه بزنیم با هم. بقیه یک جورایی می فهمند که آرام تر شده ام. آدم ها باید بفهمند که دوست دارم در لیست کارهایی که هر روز می نویسم گمشان کنم. به همه ی آدم ها با هم فکر کنم. مصلحت هایشان را با هم جمع بزنم و یک تصمیم بگیرم و آدم ها را راضی کنم به آن تصمیم. و همه ی این ها در حالی باشد که یک جو اعتقاد به این جور مصلحت ها ندارم. هی زیر لب زمزمه کنم آی هیت یو لایف و در عین حال پیاده بروم چند تا کوچه آن طرف تر و از توی کیفم سوییچ در بیاورم و همین طوری سوار ماشین شوم و از روی نقشه یک پارک دیگر را برای کشف کردن انتخاب کنم و بروم هوا بخورم و بی قید این که آدم ها من را می بینند یا نه خودم با خودم باشم و با خود بزرگ خدا و زمینش. برگردم ماشین را  بگذارم سر جای اول و دوباره چند تا کوچه پیاده بروم و دستم را به دسته های کوله بگیرم و زمزمه کنم با خودم. برگردم و ریمیکس بگذارم بلند کنم و انبوه ظرف های توی سینک را یک جورایی جمع کنم و اس ام اس بزنم که بلیط برگشت خریده یا نه و بعد بنشینم سر سی دی ای که دیروز برایم رایت کرده و هنوز بازش نکرده ام. بعد تمام احساس ریخته شده توی سی دی را سبک بگیرم باز نقش سنگ را خوب بازی کنم زنگ بزنم بزنم توی ذوق کسی که ساده ی ساده ی ساده است و دو روز بعد از استند بای کردن باز پیشنهاد کوه می دهد دوباره. و من با مصلحت به سبک خودم روی سادگی اش خط خطی کنم و به عزا بنشینم. هیچ چیز به اندازه ی روابط انسانی خسته ام نمی کند. شب به خیر!

پ.ن: پوزش می خواهم از خودم به خاطر نوشتن پستی که هیچ بویی از مبارزه ندارد. روزمرگی اپیدمی شده این روزها!








٥:٢٧ ‎ب.ظ ٥ آذر ۱۳۸۸

 

..:: یاهو ::..

من به دوست داشتن تک تک آدم ها تا زمانی که برایم فرونریخته اند اعتقاد دارم

و به این که در کنار تمام این دوست داشتن ها و با هم ماندن ها آدمی همیشه محکوم یه تنهایی ست اعتقاد دارم

به ماندن در کنار آدم های شکسته و فروریخته بنا بر تعهد اعتقاد دارم

و به پوشالی بودن وابستگی هایی که از روی عادت به وجود می آید اعتقاد دارم

و همین طور به فرار کردن از همین پوشال ها اعتقاد زیادی دارم

هیچ چیز بیشتر از انحناهای گنبد امامزاده صالح از آن روز توی ذهنم نمانده که قرار گذاشتیم استندبای کنیم همدیگر را و رجزخوانی من که وابسته نیستم!!! و چیزهایی که شکستی و دادهایی که زدی و جوابم را که ندادی و من که برای حجم دادهایم هیچ چاهی پیدا نکردم و به جای رفتن سر کلاس فراهانی، هی توی راهرو و پله ها فروداده شدم و یک جورایی شکستی ام.

حالم را که بپرسی الان خوبم. آرامم و عادت کرده ام به این که نخواهیم تنهایی هایمان را تقسیم کنیم.  

 






٩:٠٦ ‎ب.ظ ۱ آبان ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

می دوم. از پله ها می روم پایین و هی امضا می گیرم و هی سعی م یکنم دو قدم یکی بروم. تاریک است و چیزی پیدا نیست و دلم که به سمت قبله ی همین یک ذره مهتاب می شود یکهو له می شود. هی قلپ قلپ آب می دهندم و من هول ورم داشته که قربانگاه اینقدر نزدیک است؟ دستمال بر می دارم و عرق صورتم را می گیرم و لبخند می زنم: چیزی نیست. داریم می رسیم. شب رو به قبله می شوم و هذیان می گویم و کاش به تو گفته بودم تحمل زدن حرف های مهم را دیگر ندارم. حوصله ی بحث ندارم. حوصله ی جلسه ندارم. زود بیایند گورمان را گم کنند. صدای آواز آدم ها از شمال می آید. شاید هم جیغ می زنند و از مسیر لوله های تانک فرار می کنند و قیامت است لابد که مادرها بچه های خود را بر باد می دهند. آن طرف تر جوانان خوش می خندند گویا که بالشت قیامت از تخته سنگ است.

این طرف تر من ِ احمق رفیق بازی ام گرفته و من خوب بلدم نقش آدم خوبه ی قصه را بازی کنم. خاک بر سر من! هر چی دستته بذار زمین. همه چیو. بدو! بدو به سرعت باد! فرار کن از دست این بند ها! سبک!

پ.ن : قسمت "جوانان خوش می خندند گویا که بالشت قیامت از تخته سنگ است." برگرفته از آهنگ سر کوه بلند!

 






٤:٤٩ ‎ب.ظ ۱٥ مهر ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

"تو رو خدا به من بخند!

واقعا خواهش می کنم بخند!

می شه بخندی به من لطفا؟

با توام! اه!"

صداش هنوز تو گوشم می پیچه! اون لحظه شاید دهنمو می کشیدم شکل خنده و چشمام مث همیشه جاری بود. که می گفت "کسی از درون تاول زده". چند بار بگم من این بازی جدید رو دوست ندارم؟؟ از این که باید چشم بذاری و هی برن قایم شن. از این بازی که هی باید فراموش کنم. هی باید بشمارم. از این شخمی که مغزم خورده که هر داده ای می ره تو، هاج و واج بقیه رو نگاه می کنه که بی خانمان دور تا دور نشستن و با نگاه های سرد اپیدمیکشون استقبالش می کنن. از این که هر داده ای هویت خودشو از دست می ده، وقتی ساده ترین قوانین دنیا شکسته می شه. وقتی حماقت حکومت می کنه. وقتی یک صندلی برای تو وجود نداره که بشینی از درد دستت رو به کمرت بگیری و بگی "من تمام شده ام. با چه کسی دارید بازی می کنید؟" و این یک بازی تمام نشدنی ست. بین این بازی های مسخره ی بی قانون، دنبال قانون های محکم طبیعتم.

شکر!

 






۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ۱٠ مهر ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

خستگی یک هفته روی پلک هایم سنگینی می کند. دارم هی یادداشتی را که امشب برایم نوشته است زمزمه می کنم که روزی وجودم را وجودت را بی حسی وصال فرا خواهد گرفت و ما از همه ی تشویش ها رها خواهیم شد و من به امضای زیر آن نگاه می کنم که نوشته است خانه ی باصفای ما. حالا به فراموشی های خودم دارم فکر می کنم که شاید عمدی باشد وگرنه چگونه این هفته های سخت این روزها را کنار هم بگذارم؟ و کنار آن هفته های سخت تر خرداد و تیر. و کنار گریه های از ته دل شب های احیا. در کنار چرخیدن های دوباره ی خودم با آهنگ فلانی وسط خانه که هی سرم گیج می رود. می گم جدن ها .. چگونه مثلا آن هفته هایی که حق داشتم شاکی باشم از دست مثلا نزدیک ترین های آن روزهایم که دور شدند، هستند و این هفته هایی که مثلا قانعیم و کنار همیم و مثلا می خندیم هم هستند. چه جوری هاست که من با دیدن یک دوست قدیمی جلوی در دانشگاه می ذوق مرگم و این هست و آن حال گرفتگی شبانه از دست مزاحم های احمق هم هست. این دو نقطه دی های فلانی که حتما باید باشد هست و این که من دامن خدا را می گیرم جیغ می زنم که حالش یک وقت گرفته نباشد هم هست. و باز یک زندگی قدیمی بوده و یک زندگی به سبک جدید هم هست و یک نخواستن برگشتن هم هست و تغییرات بزرگتری هم هست که از حوصله ی چشمانم خارج است الان. خوابم می آید خیلی ..

 





33

۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ٦ شهریور ۱۳۸۸

..::یاهو::..

هه! هیچ دقت کرده ای؟ ما همیشه یاد گرفته ایم خودمان آدم خوبه ی داستان باشیم. خودمان را جای قهرمان های داستان می گذاریم. یک شب که کتاب را می خوانیم یک شبه پیامبر می شویم و همه می شوند دشمن و جاهل و آدم هایی که ظلم می کنند و نافرمانی می کنند و ما هم چون خیلی معصوم هستیم دور خودمان حصار می کشیم می نشینیم توی خانه که یک وقت پایمان نلغزد. خانم آقا چرا متوجه نیستید ما به اندازه تمام کارهایی که می توانستیم بکنیم و نکردیم روزی جواب پس خواهیم داد بیش از کارهایی که کردیم.

دقت کرده ای؟ همیشه در گوشمان بوده است که در عصرغیبت پلاس خانه های خود باشید. ببیین تمام آموخته های ما یک جوری ما را فرو می دهد درون خودمان. خوب نگاه کن! این سناریو خیلی دقیق نوشته شده و تا عصر ها دستان من و تو را از هم جدا نگه خواهد داشت که یک لحظه حتی من و تو ما نشویم.

ببخشید من نمی توانم ایده آل باشم. نترس از این که کمی از معصومیت خودت پایین بیایی و دست آلوده ی آدم های ناقصی مثل من را بگیری. برادرت را می گرفتند روحش را می کشتند همین طوری منتظر ایده آل ها می ماندی که بیایند؟؟؟؟؟ صدای الله اکبر را می شنوی آن بیرون.

چه خنده دار است که به ما بگویند مسلمان مثلا

 






۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ٥ امرداد ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

آنقدر سیاه و صیقلیست شب که عکس من رویش افتاده. می بینی؟ همان یکی منم. همان بغل ها سمت راست روی ایپکس قلبم نقطه ی تمام است. جایی که همه ی زاویه های عقل و دل هم که جمع شدند بعد از گونی گونی ادعا، یک قدم از ابتذال آن ورتر نگذاشتند. از همان نقطه یک مرض مسری به تمام تنم سیگنال های بی ربط می دهد و حتی به تپش های انگشتان پام هم آریتمی تلقین می کند.

بس است دیگر. به خدا بس است استاد. این جا دیگر آخر آخر تمام حرف هایی ست که یادمان داده ای. اینقدر حفظیات به خوردمان دادی آخرش فرصت نشد بپرسم اصلا چه فرقی می کند سالم باشیم یا نباشیم. هان؟ من از سخت ترین درس دنیا رفوزه شدم. آخرش این دویدن هایت فرصت نداد اثباتم کنی که درد سخت ترین نیست. یعنی تو می گویی درد این از پله افتاده هایی که روحشان برعکس خودشان بالا افتاد بیشتر بود یا درد ابتذال ترسیدن؟

نگران نباشند! ما بی اشاره حرف می زنیم! بی نام و با استعاره! صدایمان خدای ناکرده بلند نمی شود! دستمان بالا نمی رود! ما دوربین سرخودیم! توی خلوت دستشویی هایمان هم می لرزیم! ما خودمان را حلق آویز می کنیم! اما زبانم لال خاطر شان را آزرده نمی کنیم! به غلط های خود ادامه بدهند!

پ.ن: و باز نیکو خوب می نویسد : ما مگر چه خواستیم؟






٩:۳۳ ‎ب.ظ ٢۸ فروردین ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

گفتم شده خودم همه پولشو بدم می دم. یه میز گرد می گیرم میارم می ذارم وسط راهرو. همه ی آدما رو دورش می نشونم می گم حالا فکراتونو بذارین رو هم. حالا دعواهاتونو با هم بکنین به یه نتیجه که رسیدین منو صدا کنین و سر می ذارم به دشت و بیابون. می گه نمی ذارن. اصن اینا می ترسن ۴ تا آدم دور هم جمع شن. تازه باید یه جایی بذاری میزو که بتونن بپان. راس می گی. همیشه گوشه ی خوابم آدمایی با چشمای پف کرده وجود دارن که هی فاصله فوت می کنن بین ما و از همین راه نون می خورن. خیلی آدما هم تحمل میز گرد رو ندارن که فاصله ی همه از وسطش یکی باشه! خیلیای دیگه حتی تحمل اینو ندارن ازشون نظر بپرسی! این فکر از همون قدیما شروع شد که اتاقم یه پنجره ی گنده رو به چارراه داشت و اولش تصمیم گرفته بودم یه فیل بخرم بذارم سر چارراه. این دفه رو نمی دونم. سایتو که له کردم. می خوام یه میز بزرگ بزرگ گرد بخرم.

پ.ن: یه چیزی هست. مطمئنم. یه چیزی هست که هی منو می کشه عقب. نمی ذاره دو قدم راه برم. دارم بالا میارم.






٧:٥۱ ‎ب.ظ ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

دهانم را می بندم (چون برای فردی که زمانی لوزه ی سوم داشته این کار باید ارادی انجام گیرد.) و کمرم را راست می کنم (و همین طور کسی که می خواهد بایستد باید یک مرحله قدبلندی کند.) و گردنم را می کشم (که احتمالا چیزی به اسم سر بالایش زیادی می کند.) و کوله ام را می اندازم پشتم (که کوله من را جا نگذارد اگر من او را جا نگذارم.) و هدفون ها را جا می دهم در گوشم (مگر گوش من با این چیزها پر می شود؟‌) و از سر بالایی فرهنگ می روم بالا (و یک جورایی به یادگار امام می رسد این راه ) که کم کم ناگهان تصاویر آسمان آبی و ساختمان ها و خیابان ها همه ذوب می شوند و می ریزند پایین و آن چه دیده می شود نور است و آن چه حس می شود ترس است و آن چه می ماند عهد است!  تو قول دادی!!!!!!! 






٧:۳٩ ‎ب.ظ ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

شنیده شدن بعضی حرف ها، و گفتن بعضی حرف های دیگر باید صحنه ی آخر یک نمایشنامه باشد و من خودم انگار از این نمایشنامه خسته شدم که به این حرف ها کشاندمش و این صفحه ی قدیمی را پابلیک کردم و یک جورایی پابلیک کردن، مرگ پیج است و این پابلیک احتمالا احساس دوگانگی کند با من. یک زمانی همان جوان تر ها که بودم هی خودم را این جا لو می دادم و لذت می بردم از این که با لو دادن ِ مهم ترین فکرهایم هی خودم را می شکنم. اما الان ترسو شده ام و حرف، حرف ِ نمی دانم مصلحت جات و حرف مردم جات و و ِجهه جات است که چقدر مذموم بود برایم. دور دور زندگی ست یا زنده گی در واقع. که فقط باید زنده بمانی یک جوری. بخوری بخوابی سالم باشی معلول نباشی در واقع حرف زیادی نزنی زور زیادی نزنی عدد بدهی و فرو بروی در قالب تلفظات قلم و یک وقت کاری نکنی که اسمت توی بعضی لیست ها برود.





24

٧:٢۳ ‎ب.ظ ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

کمی آب و جوش شیرین دادم قرقره کند و دهانش را آب بکشد. مهمان داشتم خوب. هر کاری می کردم سرخی سرش پنهان نمی شد. آورده بودم نشانده بودمش پیش مهمان ها. هیچ حرفی نمی زد و ساکت نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار سرش را بلند می کرد و یک لبخند تصنعی تحویل می داد که اگر نمی داد بهتر بود. سرخی چشمانش جیغ می زد که چقدر آتشی ست. _ دقت کرده ای چقدر از دماغ فیل افتاده ام؟ ارادی ست ها! _ وقتی مهمان ها رفتند تمام دق و دلی هایش و جوانی اش را سرم خالی کرد و رفت و در را کوبید و می دانست یا نمی دانست که من مدت ها قبل بخشیده بودمش و شاید همه ی این کارها به خاطر خودش بوده. هر چه می کشم از دست این احساس مادرانه ی .. شاید کمی آب و جوش شیرین به درد من هم بخورد. امضا : من!






٢:٠۱ ‎ق.ظ ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

شاید پتو را کشیدم روی سرم. شاید فشرده شدم از دو طرف و دو بعدی شدم. شاید اصلا دماغم را فشار دادم که فرو رفته شود. و شاید هم یک نقابی چیزی زدم. بالاخره توی این خراب شده یک سنگر پیدا نمی شود که من ِ بی خانمان را از حمله هایت نگه دارد؟ یک پوشش نیست که من درونم را که سردش است تویش بپیجانم که دست این غریبه ها کوتاه شود؟‌ من می ترسم! قصه نمی نویسم! واقعا می ترسم. می گفت تو! مگه توی کفشت ریگی داری؟‌از چی می ترسی؟‌ من هیچی نمی خواهم باور کن. من فقط عزت از دست رفته و حدود تجاوز شده ام را می خواهم که برگردند. و تو باورت نمی شود اگر بدانی این توی مخاطب من کیست اینجا! که اگر روزی بخواهم کاری بکنم بخواهم آدم کنم اولیش همین خود تو خواهی بود و دار و دسته ات که تازه کارید و چون تازه کارید خوش بینید و بازی می خورید و این بازی خوردن های شما، هزینه می شود و می خورد توی سر بی خانمانی که منم. ‌و شما را می بینم که توی جمله ها و نقل قول ها و املا ها و انشاها و آمارها و مقاله ها و مجادله ها و توجیهات و چه می دانم سبزیجات دیگر گیج می زنید و صدای فریاد من را نخواهید شنید. غلام همت سیب زمینی ها که بویشان را برای خودشان نگه می دارند.






۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ٢٢ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

برای همین بچه ها را دوست دارم دیگر. فکر می کنند قبل از آن ها کسی دنیا را ندیده. کسی کاری نکرده. چنان با انرژی شروع می کنند که باور نمی کنی تمام شده ای و تمام نکرده ای.

هر کار می کنم کمرم راست نمی شود. انگار یک مهره اش جایی مانده. نیست. این علی کوچولو هم هی همین را می پرسد ها! من هم که جواب ندارم بدهم. اصلا یادم نمی آید از کی کمرم خم شد حتی .. فقط دلم نمی خواهد قصر خوش بینی هایش را بشکنم. مداد را می دهم دستش و می گویم می توانی! و وقتی این را می گویم واقعا می تواند ها! و خوب هم نقش می زند. من اشک می ریزم حتی .. و سعی می کنم پا به پای خیالات 6 ساله اش، راه بروم به هر کجا که می خواهد برود و هر جا که بخواهد بسازد. من که از این دنیای حقیر لعنتی چیزی نمی خواهم و یک علی کوچولو بیشتر ندارم و فقط فقط می خواهم اگر خواست، اگر کاری را خواست انجام دهد، بتواند! برای همین هی جاهای خالی اش را پرمی کنم و همین طور که راه حل نهایی را توی مشتم قایم کرده ام، هیچ نمی گویم تا دانه دانه ی راه ها را برود (در حالی که دستش توی دست من است) و آن گاه است که حجت بر او تمام خواهد شد. نقش بزن علی کوچک من!





19

۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ۱٧ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

بطری آب گریپ فروت را یک جا سر می کشم. خوب که تمام می شود یادم می آید چقدر امروز هوس گریپ فروت کرده بودم. اما حالا هر کار می کنم نمی توانم روی مزه اش تمرکز کنم. شاید هر چیز دیگری هم توی بطری بود همین طوری سر می کشیدم. داشتم همین را می گفتم آن روز. می گفتم مسخ شده ام. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی موقعیت زمانی و مکانی، هیچی به هیچی. صفرتر از آن چیزی که حتی فکرش را بکنی.

امشب دارم فکر می کنم بنا به دلایلی که فقط به عقل خدا قد می دهد من باید زنده باشم. یعنی یک جورایی این زنده ماندن است که عجیب است و اتفاق است و ناگهانی. سر شام می گفت فشارش رفته بالا و ما احتمالا باید توجه بیشتری به خرج می دادیم. خوب که حرفش تمام شد می گویم "من هم بگویم؟" مشتم را باز می کنم و جلویش می گیرم. " ببین چی تو دهنم بود!" مبهوت به تیکه ی تیغ کاتر که کف دستمه نگاه می کنه و هی می گه خدا رحم کرد. کم کم توهم قورت دادن اون تیکه تیغو می گیرم و یک مزه ی فلزی دهنم رو پر می کنه و هی فکر می کنم چرا قورتش ندادم. خوب است ها هی توی بیداری لاف مرگ می زنیم! مردن اما حجیم است و سخت. لیاقت می خواهد.






۳:٠٤ ‎ب.ظ ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

بعضی ها مبتلا به یه جور اکتیویسم ظاهری هستن. می گن که وقت ندارن. ولی فقط می گن. هی از این ور می دون اون ور. یه جوری رفتار می کنن انگار زندگی شون به تو هیچ مربوط نیست و تو نمی فهمی دارن چیکار می کنن. دانای کل تشریف دارن و نیازی به مشورت با امثال تو رو ندارن. وقتشون هدر می ره اگه دو دقیقه به حرفات گوش بدن. با دقت‌. هی برخورد های اداری و لوس می کنن. کلمه های بزرگتر از دهنشون به کار می برن و می گن تو کلا اشتباهی. حساب کتاب هایی می کنن که گیج می شی و بهت می گن تو از اون انواع یک بعدی هستی و یه نسخه ی بیگاری دادن به این و اون برات تجویز می کنن.

 دنیا اونقدرام بزرگ نیست! یه روز به هم می رسیم!

پ.ن : اشتباه نکن! گاهی آدم سر تا پای خودشو به فحش می کشه!

پ.ن ٢ : این کیبورده فارسی نداره! غلطای املایی رو نادیده بگیرین!






۸:۱۱ ‎ب.ظ ٥ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

این جا، دقیقا همین جا که من نفس می کشم، یک نفر روی کاشی های یک در میان قرمز راه می رود. این جا یک نفر سایه هایش را که گاهی سه تا می شوند دنبال می کند و به قسمت های مشترک سایه ها فکر می کند. این جا یک نفر می خندد. یک نفر گاهی می خندد. آیة الکرسی می خواند و فوت می کند روی دنیا. یک طرف ِ یک نفر، شاخه های درختان را تا می شده بریده اند. یک نفر آنقدر به چراغ های چرخان ماشین پلیس و آمبولانس خیره می شود که یادش می رود از خیابان رد شود. این جا یک نفر سردش است و هنوز زمستانش است. یک دل سیر خواب می خواهد. این جا آدم ها دم گوشش ایستاده اند و جیغ می زنند و می گویند که باید بدود و یک دور بیشتر از مسابقه نمانده است. این جا یک نفر به دویدن ادامه می دهد. یک نفر نمی فهمد مسابقه یعنی چه. این جا یک نفر خوب می داند که یک قدم به آخر مسابقه که مانده همه چیز را فراموش خواهد کرد و خواهد ایستاد و به جیغ تماشاچیان خیره خواهد شد. یک نفر این جا ناگهان فراموش می کند. در جعبه ی قهوه ای را می بندد که بوی دوستی های ریخته شده در آن، بماند. این جا، امشب، یک نفر منتظر هیچ اتفاق غیر منتظره ای نیست. برای خودش آواز می خواند و ماه را روی شانه هایش سوار می کند. مدیریت آقا؟ 






٢:۳٤ ‎ب.ظ ٢۸ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

می گفت قرار بوده که من خسته باشم. قرار بوده که تو بچه باشی. قرار بوده که من حساب کتاب بلد نباشم. قرار بوده که تو عمق نداشته باشی. قرار بوده که من گریه کنم. تو دیوار باشی. نه که جبر ها! یعنی همین تقسیم بندی! یک لحظه صبر کن! من نفهمیدم! می شود دوباره توضیح دهی؟

نقطه

نمی دانم دقیقا چه چیزی ست که من ندارم! ولی می دانم یک چیزی هست که مثل همان پوست موز سر راه، نمی توانم دورش بزنم. دیگر عادت کردم که بعضی ها آن را به تایتل دکتر بودن نسبت بدهند. فکر نمی کنم از جنس اهمیت باشد اما این را می دانم که نسبت به اهمیت هایم هم بی تفاوتم کرده. نمی دانم. شاید هست. شاید می کشیمش. توی ترافیک های فکر توی جمجمه. یا گمش می کنیم. توی فاصله ها. و شاید هم ما خوابیم. من و.ق.ت ندارم لطفا.

امروز که داشتم اولین مسیج های سیصدوشصتم را پاک می کردم چیزهایی می دیدم که فکر نمی کردم روزهایی وجود خارجی داشته اند. یک زمانی، ما، دوست ها، با هم حرف می زدیم. باورت می شود؟؟؟ حرف می زدیم! ‌من که باور نمی کنم با این همه سکوتی که الان می شنویم به خاطر همان نمی دانم چه چیزی که نداریم.

این بود انشای من.






٢:۳۳ ‎ب.ظ ٢٥ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

یک نفس عمیق می کشم. می خواهم ساده باشم. در شهری که هیچ کس تقصیری ندارد. قبل از آن که بر نادان هایش مهر حماقت زده شود، داناهایش پای رنج نامه هایشان را امضا کردند. شهری که مفعول هایش ناگهان از هر فاعلی بت می سازند و با شتاب زیادی فعلی را به جریان می اندازند. سنگ هایش با شتاب زیادی صیقل داده می شوند و  هر کدام در جایی رسوب می کنند. می خواهم فاعلانه ساده باشم. من هنوز اشک می ریزم. از اشک های تو چیزی مانده؟ قبل از این که سنگ شویم ..





10

٩:۱٥ ‎ب.ظ ۱۳ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

یکهو توی دلم خالی شد. حس کردم هیچ کدامتان آدم بشو نیستید. یعنی هر جوری حساب کردم دیدم مسیرتان به این ورا نمی خورد که فکر کردم می خورد.

می دونی دیفالت یعنی چی؟ به طور دیفالت خوب برخورد کنی. به طور دیفالت خوش بین باشی. به طور دیفالت خوشحال باشی. اینا حماقت نیست. قانونه. به رسمیت بشناسش! هیچ منافاتی با این نداره که تا میام دو کلمه اعتماد کنم به شعور ملت بوی گند رفاه ازش بلند می شه! و خواسته های ما آدما تمومی نداره. هر چی فکر می کنم این قافله که صد سال اومده و آخرش رفته افتاده تو چاه ِ بالا کشیدن زندگی آدما، چه جوری قراره سر خرشو کج کنه بره یه ور دیگه که خوش بینی های من یه خورده درست از آب دربیاد، نمی فهمم. با توام!!!!!!!!!!! تویی که قدرتتو از رو عادت به دست آوردی چون همه عادت کردن این وری برن و به تو هم همین یه مسیرو نشون دادن! می خوای چیکار کنی؟؟؟ تو زندگی خودت هر غلطی می خوای بکنی بکن! ‌با زندگی من می خوای چیکار کنی؟‌





9

٩:٢٢ ‎ب.ظ ٩ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

امشب بسی نوستالژیکم. از تقویم دیواری که هنوز صفحه ی آبان و نشون می ده تا آهنگ "mon mec a moi" که منو می بره وسط خونه ی کارسون و حس غریب و مسطح بودن محیط و حرف یکی که می گفت بعضی جاها به آسمون نزدیک تره. یه سری آهنگ که منو یاد پیاده روی های طولانی تو ایرواین می ندازه! و حتی نموداری که آقای یزدانی کشید و عصبانیت از این که چرا هفته ی پیش وقتی آقای شهریاری رو دیدم نمی تونستم واسه دل خودم شاد باشم. و نوستالژی های قبل تر. از همه بدتر لیست دوستای ٣۶٠ و عکس هایی که خیلی آشناست. سردسته اش همین نیکو .. و مرضیه و فا (که عکس نداره) و مهسا و یک عدد فرزانه و سارا و هانیه و خیلیای دیگه .. حتی بهار که نمی دونم الان چه غلطی داره می کنه. یه چیزی ما رو پرت کرده این ور اون ور که یه جورایی ما رو بیشتر به هم مربوط می کنه. یکی دل بز به جون من یکی انداخته و یه چیزی مغزمو می خوره. تو این همه مدت چه غلطی می کردی؟ ‌روراس بخوای حرف بزنی چی داری بگی؟؟؟  اینقدر این فکرها اذیت کننده است که یه سری مشغولیت واسه خودم ردیف می کنم که یاد یه روزایی نیفتم و یاد یه سری کارا که تو مغزم بود و یاد این که هم قطارام دارن چیکار می کنن.

"من" اینجا ایستاده و برای قطارتان دست تکان می دهد. خداحافظ رفقا!  

پ.ن : این روزا می ترسم دماغ آدما به تو فرورفته بشه اینقد خودشونو تو خودشون فرو می کنن. ما اجازه نداریم تحقق پیدا کنیم؟

پ.ن : خطبه ی ٢٢٣ - چه بسا کسی را در آفتاب سوزان می بینی، بر او سایه می افکنی یا بیماری را می نگری که سخت ناتوان است، از روی دلسوزی بر او اشک می ریزی، اما چه چیز تو را بر بیماری خود بی تفاوت کرده و بر مصیبت های خود شکیبا و از گریه بر حال خویشتن باز داشته است؟ .. چه چیز تو را در برابر پروردگار کریمت مغرور ساخته؟





7

۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ٤ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

شد یک دفعه خبر خوش بیاوری؟ بگویی یک نفر آدم شد. ساخت. یک نفر راضی شد. لبخند زد. ما چه مان شده؟ یادمان می رود از خوبی ها بگوییم؟ یا این که گفتنش هم یک فتنه به پا می کند و سر به نیستش می کند؟ اشکال شاید از شعور من و تو باشد که هر چقدر سنگین تر می شود بیشتر رسوب می کنیم و هر چقدر سبک تر می شود می رویم بالاتر. بوی تعفن از سطح می آید و اشکال این است که سطح است که حرف آخر را می زند.

شد یک بار بگویی یکی رفت! یکی به طرز خوبی کنار رفت و یک ابله تر جایش نیامد؟ صحنه به طرز شگفت آوری جلوی چشمانم ریزش می کند. بخند! دو نقطه دی! مثال همان گرازی ست که بقالی دچارش شده باشد و با هر لگدش .. با این وجود از فکر شکایت بیا بیرون که تف سر بالاست و تا بدترش را سرمان نیاورد بعید می دانم ول کن شود. بیا پلاس خانه هایمان باشیم! شاید.

می دانی؟ من این روزها شباهت عجیبی بین خودمان حس می کنم برخلاف تابلوهای خیابان که هی تفاوت های ما را های لایت می کنند. حس عجیبی به من می گوید تفاوت های ما پول می شود می رود توی جیب فلان. عجیب نیست؟ خوب درست است که من یک جور نیستم و تو یک جوری هستی اما اینقدر که می فهمم یک جوری یعنی چه. اما انگار  حرف از یک جور که می شود همه ی دنیا می روند آن یکی سپاه که اثبات کنند که تو باید جور خودت را بکشی. همین می شود که زورمان نمی رسد بارهایمان را برداریم. نسکافه می خورم و توی کتابخانه خمار می شوم.

جدا بیا پلاس کتابخانه هایمان باشیم!

پ.ن : حکمت ۴١٩ - بیچاره فرزند آدم! اجلش پنهان، بیماری هایش پوشیده، اعمالش همه نوشته شده، پشه ای او را آزار می دهد، جرعه ای گلوگیرش شده او را از پای در آورده و عرق کردنی او را بدبو می سازد. 





8

٧:٥۱ ‎ب.ظ ۸ بهمن ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

من نمی فهمم تا کی باید ثابت کنم. یک چیزهایی هست که با نوشتن هم حل نمی شود. باید یک بار برای همیشه بری بزنی توی صورت آدم ها. من نمی فهمم کی قرار شد که من بیایم خـِر آدم ها را بچسبم توی خیابان بگویم من زهرا تارا متولد ۶۶ هستم. وقتی می گویم ۶۶ یعنی ۶۶. من غرور بلد نیستم. اما آدم خوب! یک زمانی برای من گذشته که برای تو نگذشته. این را بفهم! نمی گم عقب بکش. حرمت نگه دار! حرمت عمقی که هست و حوصله ای که نیست.

می فهمم چه می گویی. زیادی هم می فهمم. اصلا همین فهمیدن به من بی خیالی می دهد. بی خیالی سر دعوای عروسک بازی و ماشین بازی. و شکر سر این که دست و پا دارم و خرده ای شعور.

من نمی دانم تا کی باید فکر کنم موقعی که از جلوی مردمک آدم ها رد می شوم به کدام دیوار باید نگاه کنم که تویی که دماغت را می گیری بالا و جواب سلام آدم را نمی دهی تز ندهی درباره ی دیوارها و آدم ها. من نمی دانم چی باید صدایتان کنم. اصلا حوصله ی صدا کردن ندارم. من حوصله ی گفتگوی تمدن ها را هم ندارم و ارتباط هایم را نمی شمارم. یک قضاوت درست مرا هزار برابر به هیجان می آورد تا آمارهای شما از این ور و آن ور. من نمی فهمم مگر چقدر آدم احمق تر وجود دارد که هر کسی به خودش افتخار می کند و با حماقت های بقیه به خودش شخصیت می دهد؟ (ده بار این را گفتم فکر کنم) من نمی فهمم. ما چرا عجله می کنیم؟ مثلا که توی یک سال عمر ١٠ سال زندگی کنیم؟ که اندازه ی ١٠ سال پیر شیم؟ که مثلا مملکت کمتر ریخته باشد؟ که مثلا دستمان جلوتر باشد؟ جلوتر از چی؟ باور کن ١٠ سال زل زدن به دیوار به همه ی این دویدن ها می ارزد.

بابا جان! یه کم وسیع کن دلت را. یعنی نه که کش بیایی ها! از خودش بخواه! آخر بنده ی خوب! من جای تو خجالت می کشم از چانه زدن هایت. ما اینجا را با بازار بورس اشتباه گرفته ایم؟؟ ببین کی آمده ای؟؟؟ وقتی ملتی ریختند زدند کشتند و بردند تو را خواب برده بود؟؟ برو لای خط های همان جزوه ای که ١٠ جور های لایتش می کنی که یک وقت رنگی پررنگ تر از نوشته های آن نماند. برو که حرف های من عیار ندارد برای چرتکه ی تو. برو حساب کتابت را بکن ببین یک من ماست چقدر کره می دهد. اصلا برو هر گندی می خواهی بزن! فقط یک روز برگرد! من منتظرم. 






۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ٢٩ دی ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

باز جسدم صحبت می کنه. جسدم حوصله ی پستیو که محتوییاتشو تو روز نوشتن نداره!

_ تو برادر بزرگتر داری؟ - آره! چطور مگه؟ - خیلی وقت بود می خواستم اینو ازت بپرسم! می خواستم ریشه یابی کنم یه سری رفتاراتو - کدوم رفتارا؟؟‌ - می دونی؟ من برادر بزرگتر نداشتم اما می دونم برادر های بزرگتر چه بلایی سر آدم می یارن! حتی وقتی که نیستن یه زمزمه ای جای آون ها آدمو تحقیر می کنه! چشم خلاقیتو کور می کنه! آدمو می فرسته دنبال نخود سیاه زرنگی و دور زدن هر چی سیستم که تو دنیاست! برادرهای بزرگ تو خلوت هم آدمو تنها نمی ذارن و یه ترس عجیبی واسه آدم می ذارن! ترس از تماشا شدن! مسخره شدن! یک دقیقه، بدون زرنگی، بدون این که دنبال آمار گرفتن باشی، بدون این که پاتو هی تکون بدی و تو صفحه دنبال مخاطب بگردی،آروم بشین و تکلیفتو با خودت معلوم کن! واسه کی داری زندگی می کنی؟ به خودت نگاه کن! شدی یه دائره المعارف از اتفاقات خاله زنکی که دور و برت می گذره! عمرت داره به آمار دادن و گرفتن می گذره! عمیق باش! خودتو تعریف کن! از خودت بگو! 






۸:٢٦ ‎ب.ظ ٢٥ دی ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

اینجا تو سرم که خیلی وقته بازه! اما فیزیکن فقط جسدم می رسه واسه پست گذاشتن! اینم سهم وبلاگ! اینم سهم تو .. خستگی بدون نقاب! یه جورایی منهای افسردگی .. گیج شدی؟‌ اونم گیج شده! هی سرشو میاره بالا زیر چشمی نگاه می کنه و هیستریک می خنده و می گه این دفعه نمی تونی گریه مو در بیاری!

شاید از اون فرارها باشه که آدم سرشو زیادی بکنه تو درسش .. اما نه! من بدبین نیستم! یک نابغه ی فراموشکار خوشحالم! قدر دنیا را می دانم! کتابشو می ذاره جلوش سعی می کنه یه چیزایی بخونه! صفحه رو که عوض می کنه باز سرشو میاره بالا زیر چشمی نگام می کنه و می خنده! بازم می گه نمی تونی ..

فیلمو گذاشتم تو دستگاه. فیلم درباره غروب بود! حال و هوای فیلم که تاریک تر شد دلم رفت تو چاه! دنیا تموم شد! دست غیب اومد و فیلمو زد عقب! حالا نفس می کشم! شکر! مامان که میاد خودمو قورت می دم! می گه دیدی نتونستی! می گم ندیدی که تو همین چند دقیقه چقدر درس خوندی؟ اگه می دونستی یکی همش داره نگات می کنه ..

پ.ن : آخر شبی یه سری هذیون می گم اگه یه روز خوابیدم و عقلم اومد سر جاش بسطش می دم: مواظب باش ارزش شخصیتی که واسه خودت می سازی رو حساب حماقت اطرافیانت نباشه! خودت که می فهمی کار خاصی نمی کنی! فقط بیشتر می فهمی! و این فقط و فقط وظیفه تو رو بیشتر می کنه! صبر داشته باش و اینو بدون که نبوغ تو تعادله! نه افراط و نه متفاوت بودن! (در واقع به نظر اومدن) و خووووووووووووووووووب باش!