۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ۱٦ اسفند ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

یک پست ساده ی ساده .. محض خالی نبودن عریضه ..

در حال حاضر همه چیز یه جورایی به صفر تعادل میل می کند ..

صبح است .. و اختصاص یافته به کار اجتماعی .. و لبخندهایی که مصنوعی نیست ..

با قابلیت تحمل استرس .. و شب ها هم هست برای این که همه ی دنیا را توی سرش بکوبی بگویی نخواستم ..

ظهر که شود راه خواهم رفت .. نیم ساعت تا اتوبوس ..

و این راه رفتن را از تمام لحظات اینجا بیشتر دوست دارم .. چون تمامش به فکر کردن می گذرد ..

یک غرور کاذب می ریزم توی راه رفتن .. می روم و نمی فهمم کی به ایستگاه اتوبوس می رسم ..

نیم ساعت توی اتوبوس هم به فکر کردن می گذرد .. حتی چیزی نمی خوانم .. انگار کار مهمی دارم ..

گاهی یک کتاب هم دستم می گیرم ..

دو روز اول هفته .. دوشنبه و سه شنبه .. دورم شلوغ می شود .. ناخودآگاه با چند تا کار نکرده ..

چهارشنبه و پنجشنبه .. صبح هایش را توی نت ام .. و مثلا یک کم درس می خوانم ..

جمعه ها را نمی فهمم چه جوری رد می شود .. فقط می فهمم که باز جمعه ی ایران بود ها که رد شد!!

شنبه هم به ولگردی می گذرد یا بیرون رفتن .. یا یه کم مشق ..

یکشنبه ها را هول شروع شدن هفته دارم .. یا دل تنگی شب جمعه ی ایران ..

و همین شروع شدن دوشنبه را سخت می کند .. که باز سرم شلوغ شود ..

به مریم می گویم .. آدم باید هر چند وقت فرصتی داشته باشد برای این که عرفانش را قورت بدهد ..

می خندیم به جمله ام .. و فکر می کنم از این واضح تر نمی شود ..

اگر حرف های شب هایمان نبود کلی دچار هفته مرگی می شدیم ..

اینها روی شنبه یکشنبه یشان خیلی مایه می گذارند برای زندگی کردن ..

نرمش هم زیاد می کنند .. با هر چی گیرشان بیاید .. حتی با میله ی چراغ راهنما ..

دیروز که از حماقت دوستان شوتستانم (کلاس زبان) ناراحت بودم .. سرم را انداختم پایین ..

یک خیابان را تا آخرش رفتم و بعد برگشتم ایستگاه اتوبوس .. و فکر کردم چقدر لازم بود ..

یادم باشد بااااااااز راه بروم!!