۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ۱ اسفند ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی فکر می کنم کار خاصی قرار نبوده انجام بدم توی این چهار ماه خیالم راحت می شه .. وفکر می کنم موقعیت برای فهمیدن یه چیزایی زیاد فراهم نشد .. کلا اگه کاری نداشته باشی بکنی فقط ظاهر قضیه رو می بینی .. ظاهر قضیه هم خط کشی هاست .. که یه خورده واحدش با خط کشی های خودمون فرق داره .. مثلا هر چی اقل تر باشی از تسهیلات بیشتری برخوردار می شی .. و هر چی معلول تر باشی احترام بیشتری بهت گذاشته می شه .. اما از باطن قضیه حالا حالاها نمی شه سر در آورد .. باید رفت بینشون .. بین آدم هاشون .. آدم های تعیین کننده .. تصمیم گیرنده .. و این آدم ها رو توی کالج .. توی بیولوژی نمی شه پیدا کرد .. و می دونی این جور موقع هاست که خوندن بعضی رمان ها می چسبه!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب به سلامتی ۲ ساعت بیکاریم تو کالج .. و من بعد از سر گردونی های روزای اول .. یاد گرفته ام هدفمند با قدم های بزرگ راه برم در حالی که هیچ هدف مشخصی ندارم .. می رم لابی ساختمون شیمی .. دست می کنم تو کیفم .. یک نوع ماداگاسکار در میارم بیرون .. و ۸۰ صفحه می رم جلو ..

هوووووه! .. چقدر راه مونده .. چیزی که می دوستی همین موج هایی که تشدیدت می کنن .. چیزی که باهاش زندگی می کنی .. تشدید می شی .. تشکیل می شی .. و آماده می شی برای ویران شدن!!

این چیزا رو که نمی فهمن بهشون بگم .. بعد لیست تهیه می کنن که هر کی با چی شاد می شه .. بعد از این که می گم با فهمیدن .. با جواب گرفتن .. تا دو ساعت همه به تقلید از من درباره ی تحصیل و دانشگاه و رشته و اینا حرف می زنن .. اینقدر حس تسلط دارم تو کلاس که حرفای الکی جدی می زنم .. جالبه ها! .. الان که بر می گردم می بینم حرفای خیلی جدیمو پیش احمق ترین آدم ها زده ام .. همین چند روز پیش یه off گذاشتم اوضاع اینجا رو که هر کار می کنم نمی تونم توضیح بدم .. برای احمق ترین کانتکتم توضیح دادم .. و وقتی خودم خوندمش .. تو کفش مونده بودم ..

توی راهرو که راه می رم .. همه رو لنی و جس می بینم .. ااااا! یه کتاب دیگه بگید بخونم حالا! 

--------------------------------------------------------------------------------

شوتستان ما (کلاس زبانم) هم قصه هایی داره واسه خودش .. و همین طور هم آقای بایالکی (معلم بیولوژی) که ۱۸ ساله جلوی ریشش رو نزده!!!  منم تو این هیر و ویر قراره هفته ی دیگه ۷تا chapter از کتابمو امتحان بدم و یه کنفرانس هم درباره ی بیگاری اقتصادی کشورها توسط US !! فکر کن! فقط همین کم بود ها!

---------------------------------------------------------------------------------

تازه دو روزه یه کم از حال بدی در اومدم ها .. به قول دوستان این جا هر چی حال بد تر باشی طبیعی تره!!  

دعاااااااااا فرامووووووش نشود!!!