٧:٢٢ ‎ق.ظ ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

کسی توی گلویم گیر کرده بود .. و با این که چاهی نبود که تویش فریاد زد .. با گوشم فریاد می خوردم ..

پاهایم را جلوتر گذاشتم .. جلوتر .. قدم هایم بزرگ شد .. بزرگ

ترسیده بودم از رد پاهای بزرگ و حرف های گنده گنده و فکرهای ریش ریش

ترسیده بودم که نفهمیدم کی از چهارراه اول رد شدم .. ترسیده بودم و از دومی گذشتم ..

ترسیده بودم که بیرن زده بودم .. و تا کجا رفته بودم ..

روی زمین نمی شد نشست .. همان طور که چاهی برای فریاد زدن نبود ..

دست آخر هم باد بود که چیزی را از من دزدید و برد ..

و من فریاد به باد داده .. دست خالی برگشتم ..

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: حالمان خوب است!!!