۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

دفعه ی قبل رو که خوندی .. حالا اگه این دفعه رو بخونی مردی ..

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماشین رو پارک می کنیم .. یه ماشین جلومون پارک می کنه .. مامان می گه پسرشه با عروسش .. پیاده می شیم .. - من جاش هستم .. و اسم زنش رو یادم نمی یاد .. تعجب می کنم .. جاش ریش داره و یه کلاه نمدی کوچیک رو سرش .. و خانومش روسری به سرش بسته .. بابا قبلا گفته بود که یهودی هستن .. واین رو هم گفته بود که قوانین یهودی ها خیلی شبیه مسلمون ها و به خصوص شیعه هاست .. مثلا سه بار در روز عبادت می کنن .. اینجا خونه ی پروفسور کاپل٬ رئیس دپارتمان «کلیه» ی آمریکاست .. همون کسی که برای ما دعوتنامه فرستاده .. یک دانشمند به تمام معنا .. یک آدم عجیب پرتلاش و پر انرژی .. ۶۰ ۷۰ سالیش هست .. و قیافه ی خیلی مهربونی داره ..

می گه دفعه ی قبل شما رو توی کوه دیدم .. یاد پارسال می افتم که با دکتر کاپل رفتیم دربند .. و سوال هایی که از ما می پرسید .. درباره منشا شمارش های یونانی و .. منشا کلمه ی tea و درباره ی رستم که ما هیچی نمی دونستیم و تازه داشتیم از دکتر یاد می گرفتیم .. تابلو بازی هایی که تو رستوران در آوردن از اون نظر که یه مهمون خارجی داشتن .. و

ناهار گیاهی برای ما درست کردن و می دونن که نباید دست بدن .. دو تا سگ پشمالو دارن که یک سره به پر و پای آدم می پیچن .. می پرسن که با سگ مشکل ندارین .. میگیم نه .. سگه که میاد نزدیکم کلی جلو خودم رو می گیرم جیغ نزنم .. سر میز ناهار کلی حرف می زنیم .. با علاقه ی زیادی از مناظر طبیعی کالیفرنیا می گن .. از درختای سکویایی که می شه با ماشین از توش رد شد .. از جنوب سان فرانسیسکو .. زنش قول یه کتاب خوب گردشگری رو بهمون می ده .. ازمون آدرس سات های روزنامه های ایران رو می خواد از مدرسه می پرسن .. و مریم می گه که ابنجا درسای اجتماعیش سخت تر و پیش رفته تر از ایرانه و science عقب تره .. و پسرش جاش می گه من با این سیستم درسی موافقم .. علوم اجتماعی وقت تلف کردنه .. اصلا سیستم علمی دکتر به سیستم مذهبی پسرش نمی خوره ..

جاش از وضع ایران می پرسه .. مثلا می گه دختر ها و پسرها تو مدرسه از هم جدان؟‌ بعد می گه آیا یه مقام مذهبی هست که دختر ها و پسر ها رو date کنه .. بابا می گه نه .. می پرسه پس چه جوری با هم آشنا می شن .. از طریق خانواده هاشون؟؟ .. من اینجا دهن باز می کنم و می گم .. خوب تو زندگیتو می کنی .. تو اجتماع با آدم های مختلفی آشنا می شی .. بعد شروع می کنه به توضیح دادن date توی اون مدرسه ی مذهبیشون .. می گه اینجا پسر ها که ۲۲ ۲۳ سالشون می شه می رن مشخصاتشونو به معلمشون می گن .. معلم دختر هام که دخترها رو می شناسه به هم معرفیشون می کنه .. با هم تو محیط های عمومی قرار می ذارن .. مشخصاتشون که به هم می خونه .. اگه همدیگه رو attract و funny پیدا کردن تصمیم به ازدواج می گیرن .. از حرفاش خندم می گیره بد فرم .. به مامان به فارسی می گم .. خیلی منطقی!! .. سرمو می ندازم پایین که بی احترامی نشه ..

خونشون شبیه موزه است .. کلی اشیا قیمتی و سوغاتی از کشورهای مختلف .. دکتر کلی اطلاعات از همه جا داره .. درباره هر کدوم کلی توضیح می ده ..و من فکر می کنم چه انرژی ای داره این پیرمرد ..

از عروسشون می پرسم چی می خونه .. می گه تاریخ خاور میانه .. می گم چرا خاور میانه؟؟ .. می گه نمی دونم آدم گاهی یه چیزایی رو دوست داره نمی دونه چرا .. می گه من تقابل یهودیت و با اسلام خیلی دوست دارم و دوت دارم بیشتر بدونم .. می گه تو تاریخ یه دوره ای هست تواسپانیا که یهودی ها و مسیحی ها و مسلمون ها با هم زندگی می کنن .. من اون دوره رو دوست دارم .. دوست دارم درباره اش مطالعه کنم .. می گه بابابزرگش پزشکه و باباش دندون پزشک .. می گه من بیولوژی رو دوست نداشتم چون می گفت انسان و حیوان برابرن .. منشا شون apes ه .. مرد و زن با هم برابرن .. در حالی که این طور نیست .. خوب ما زن ها با مرد ها خیلی فرق داریم .. و من این فرق ها رو دوست دارم .. بعد درباره شباهت های یهودیت و اسلام می گه .. درباره ی این که موقع عبادت زن ها و مردها از هم جدا هستن .. برای این که از هر چی که حواسشون رو پرت می کنه به دور باشن .. می گه من کتاب های یهودیت رو که خوندم حس کردم که این یهودیتی که آدم ها باهاش زندگی می کنن تو کتاب ها نمی تونه گفته بشه .. و می گه درباره اسلام هم فکر کردم شاید این طوری باشه .. شاید اسلام فقط اون چیزی که گفته می شه نیست .. باید باهاش زندگی کرد .. می گه من تو خونه قران عربی و انگلیسی دارم .. و تو واحدام عربی برداشتم .. می گه من یهودیت و اسلام رو از اون نطر دوست دارم .. که علاوه بر این که تعریف می شن .. بهشون عمل هم می شه ..مثل مسیحیت فقط حرف نیستن ..

مــــــــــــــــــــن در حاااال هنـــــــــــــــــگ!!!

دکتر کاپل و بابا دارن درباره ی پروژه ی تحقیقاتیشون صحبت می کنن .. و دکتر از  یکی از تحقیق هاش می گه که با سرب ایزوتوپ اثبات کردن که بیشتر سرب توی خون از هوای تنفسی می یاد .. با یک ذوق و شوقی از نتیجه ی کارشون حرف می زنه که من هاج و واج می مونم .. بعد به هممون می گه .. به من نگاه کنید .. من ۲۵ سالمه؟؟‌.. آره؟؟ .. ولی مثل یک جوون ۲۵ ساله هیجان دارم که من هم توی تولید علم نقش داشته باشم .. بخشی از دانشی روبرومون رو من تولید کنم .. و من یاد اون موقع می افتم که به بابا گفتم دکتر کاپل بچه است ..

بابا می ره نماز بخونه .. از فرصت استفاده می کنم .. که یکی دوتا فحش به امریکا بدم .. به دکتر کاپل می گم .. که من اینجا نمی تونم طاقت بیارم .. می گم انسانیت اینجا با انسانیت اونجا فرق می کنه .. یه چند تا لغت یادم می یاد می گم .. منظورمو می فهمه .. یه دفعه خیلی جدی می شه پا می شه می گه .. من یه چیزی می گم بهت که مامان بابات باید بهت بگن .. میاد رو صندلی نزدیکتر می شینه .. می گه:

امریکا کشور خیلی خوووبی نیست .. ایده ال نیست .. اما تو توی دنیا هیچ جایی رو practical تر از اینجا پیدا نخواهی کرد .. آدم های spiritual ی نیستن .. ( اینجاشو یادم نیست) .. علاوه بر این هیچ جایی وجود نداره که عقاید تو پذیرفته شده باشه .. به تو احترام گذاشته بشه به خاطر اون چیزی که هستی .. یا حداقل ۳ ۴ تا کشور تو دنیا این ویژگی رو داشته باشن .. بذار یه مثال بزنم .. می دونی که من یهودیم .. بعد از کلی اتفاقات و بلاهایی که سر ما توی جنگ و جهانی و بعدش توسط نازی ها سر ما اومد .. اومدن تو شیکاگو .. من می دونم دیگه .. من یه بچه ی کوچیک بودم .. اون موقع که اینا تو خیابون رژه می رفتن .. این اعتراضات که به دادگاه برده شد .. گفتن که تا موقعی که کسی رو نکشتن هیچ مشکلی نداره کاراشون .. اونا حق دارن هر کاری دلشون می خواد بکنن ..

و چند بار بلند و جدی می گه :‌ This is america

درسته که وقتی فرهنگ ها با هم برخورد می کنن ممکنه یه چیزایی اشتباه به نظر بیان .. این موقعیتی که مامان و بابا برات ایجاد کردن .. برای هر کسی پیش نمی یاد .. از این موقعیت استفاده کن .. ببین .. فرهنگ و آدم ها رو حس کن .. و بعد ببین چه چیزایی تو ایران بهتر بوده .. و چه چیزایی ایجا .. و از بین اون ها اون چیزایی رو که برای یه زندگی بهتر لازم داری انتخاب کن .. فقط من نگرانم که تو با آدم هایی که آشنا می شی .. فکر کنی اینجا همه همین جورین .. اینو بدون که آدمایی که میرن کالج آدمها ی باهوشی نیستن .. اگه می خوای آدمای باهوش رو sense کنی .. .. بعد از کلی تلاش برای قانع کردن من می گه .. حیف! .. تو الان می تونستی تو بهترین دانشگاه های اینجا درس بخونی  .. حیف که الان نمی شه کاری کرد ..

بابا می گه که یه کاری برام تو لابراتوار جور کنه .. دکتر کاپل بر می گرده از من می پرسه که می خوای توی لابراتوار کار کنی؟ .. بابا توضیح می ده که وقتم آزاده و اونجا می تونم با آدم های آکادمیک آشنا شم .. دوباره بر می گرده می گه من فقط بدونم که خودش می خواد بیاد یا نه .. برای من کاری نداره خیلی راحت براش کار جور می کنم .. من می گم .. من قراره چیکار کنم .. من که هیچی تا حالا نخوندم .. بیسیک .. بر می گرده به بابا می گه .. نه اونجا خوب نیست .. چون همه مشغولن .. این باید بره ی جا که محیط رو sense کنه .. و بهم می گه تصمیم که گرفتم بهش زنگ بزنم .. خدافطی می کنیم که بریم .. عروسشون می گه .. نگران زبان نباش .. هر مسیری رو که انتخاب کنی بالاخره یاد می گیری .. و من فقط یه تشکر خشک و خالی می کنم و بعد که می ریم .. می گم ای کاش امروز می تونستم کمتر ساکت باشم .. یاد نیکو ام که می گفت سرد .. و امروز من سرد بودم از نوع انگلیسی ..

وقتی داریم می ریم بابا می گه .. اینها با همه ی خانواده های دور و برشون همین قدر ارتباط دارن .. و من این رو دوس ندارم!!! باور نمی کنم!!