٤:۳۸ ‎ب.ظ ۱٤ بهمن ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

می گم اگه حوصله نداشتی آخریشو بخون!

اول صبح .. بعد صبحونه .. ساعت ۶:۱۵ پای کامپیوتر .. چک کردن کامنتای کلاسی که می خوام برم .. ساعت ۶:۴۵ .. واااااای! دیر شد .. خدافظی .. راه می رم .. تند .. تندتر .. می رم توی یه ایستگاه نزدیکتر .. اگه این خط رو از دست بدم .. اصلا هر چی می گردم ایستگاه رو پیدا نمی کنم .. می دوم .. نفسم بند میاد .. تو این اوضاع چراغ هم سبز نمی شد .. می رسم به ایستگاه .. یک مرد سیاه پوست میاد .. اتوبوس رو روشن می کنه .. و من تازه دیروز یاد گرفتم پولم رو کجا بندازم .. فقط من کله ی صبحی سوار شدم .. یکی دو تا نفس عمیق .. عطسه می کنم .. فکر می کنه سرفه است می گه شب ها چای بخور واسه سرماخوردگی خوبه .. می گم باشه .. بهش می گم چه ایستگاهی می خوام برم .. ولی اون هم چنان ایستگاها رو داد می زنه .. من باز می رم تو هپروت که .. چرا؟؟؟ .. چون پولشو می گیره حتما .. کارشو دقیق انجام می ده .. اینقدر هولم تو آدرس که .. یه خیابون پایین تر پیاده می شم .. از یه دختره می پرسم که کجاست بعد تو محوطه می بینمش داره سیگار می کشه .. و من باز می گم چرا؟؟ .. می رم سر کلاس .. استاده داره اسم بچه های اضافی رو می نویسه .. منم وای می ایستم .. و بااااز اسم عجیب و غریب من .. با اون ظاهر عجیب غریبم .. می رم می شینم .. آدمای مختلفی میان تو .. با قیافه های عرب و چینی و آمریکایی و هیسپانیک و ..

-----------------------------------------------

معلم شروع می کنه به رجز خونی .. کلی بالا پایین می پره .. کلی خط و نشون می کشه .. کلی بچه ها خفه خون می گیرن .. سوال که می کنه .. جرات جواب ندارن .. خوب نگاه می کنم .. می بینم طرف خیلی پیره .. خودش می گه .. با این وضعی که من می بینم جلسه ی بعد ۵ نفر بیش تر نمی یاین! .. به بچه های اضافی ورق نمی ده .. می گه از رو بقیه ببینین .. منم به هیچ کی نمی گم .. حرفای اونو خوب می فهمم .. اما حرفای بچه ها رو به هیچ وجه .. و تا آخر کلاس دهنم رو بسته نگه می دارن .. هی یه دفعه اشاره می کنه به بچه ها و می پرسه .. و من خدا خدا می کنم از من چیزی نپرسه ..

---------------------------------------------

 بعد از کلاس با استاده حرف می زنم .. همش یه جوری حرف می زنه انگار خودت محترمانه راهتو بکش برو .. منم هول .. که نمی تونم منظورمو برسونم .. بهم می گه شماها که کلی پول ازتون می گیرن واسه این کلاسا .. یه چیزی انتخاب کن که به نفعت باشه! .. همین طور که داره راه می ره من دارم باهاش حرف می زنم .. یه دفعه می ره دستشویی میگه همین جا صبر کن .. منم هاج و واج موندم .. می گه بیا سر کلاس یه essay بنویس ببینم نوشتنت چه جوره .. آخه من الان هیچی یادم نیست که .. بعدشم اینا یه جورین .. از مزخرف ترین موضوعات زندگی هم حرف می زنن ..

---------------------------------------------

زمان استراحت کلاس رو می رم یه جایی واسه خودم می شینم .. یه چند نفر رد می شن .. و بهم راست راست نگاه می کنن .. بعد به مامان sms می زنم .. که من حوصله ی این کلاس رو ندارم .. می رم به استاده می گم نمیام دیگه .. کلی ترحمش می گیره .. و من دلم یه جوری می شه .. می گه مرسی که بهم گفتی .. و من می فهمم لازم نبوده بهش بگم .. اونم سر کلاس جلو همه ..

--------------------------------------------

وقتی دارم در میام به عالم و آدم تو دلم ناسزا می گم .. می رم ایستگاه می بینم ۵ دقیقه دیر اومدم .. و خط بعدی یک ساعت دیگه میاد .. می شینم همون جا .. کتاب خواب زمستانی رو که تا حالا فرصت نکرده بودم لاشو باز کنم می خونم .. همون اتوبوس صبحیه .. می رم تو .. و به کلی چرا فکر می کنم .. دوباره راه می رم .. این بار آروم .. و با هدفون رادیو گوش می دم .. یه آهنگی که ریتم آرومی به راه رفتن می ده .. و تو به زندگی نگاه می کنی .. و حس می کنی چقدر مسخره است ..

--------------------------------------------

امروز رفتی تو وبلاگم .. آره .. واسه چی رفتی؟ .. مگه نباید رفت؟ .. من که خودم اینجام .. خودت اینجا هستی ولی فکرت جای دیگه است فکرت قفل داره .. جالبه! حالا واسه چی قفل کردمش؟؟

---------------------------------------------

شب قبل خواب با موبایل میرم تو مسنجر سریع invisible می شم .. اما هانیه می دونه که on م .. خبرهای خوبی بهم می ده .. و من حتی سلامشو جواب نمی دم .. می دوم میام مامان رو راضی می کنم .. از پای کامپیوتر پا شه .. میام می بینم هانیه رفته .. یه دفعه دلم بد جوری می گیره .. و یاد دیروز می افتم که بعد وبلاگ گردی .. کلی متاسف شدم که وبلاگم .. به این وضع کشیده شده .. و این که نمی تونم مثل آدم جواب off های دوستامو بدم .. و حتی نمی تونم بگم التماس دعا .. یا خووووووبه .. یا دلم تنگیده .. و این که من کلــــــــی کار داشتم .. کلی فکر داشتم واسه کردن .. الان واسه چی اینجام .. تازه داشتیم آدم می شدیم ها! .. اما باید صبر کنم .. .. می ترسم چیز بزرگی رو توی این صبر کردن ها از دست بدم .. می گم شاید این حرفا گذرا باشـــــه! .. می دونی امروز من جمعه بود؟؟؟