۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ٢٥ مهر ۱۳۸٥

اولین شب آرامشم که پاک شد...دومیشو ننوشتم...وسومیش:

کی فکر می کرد ساعت ۱ شب بیست و سوم من به جای خوندن دعای ابو حمزه٬ در حال دویدن تو کوه باشم...با تمام قدرتم...اونم زیر بارون شدید...تو راهی که هیچ کی جلوم نباشه (دنبالم با فاصله با ماشین می اومدن)

نمی دونم چرا ولی وقتی یه کاری می کنم که زمان برام حذف شه...خدا رو خیلی نزدیکتر حس می کنم...انگار مصلحت بینی های روزمرم و فراموش می کنم ...یه چیزی شبیه وحدت وجود تو همه جا می بینم...مث موقعی که با آهنگ آخرین گناه یا او منم فرمان فتحعلیان می چرخم.

با این که سرما به استخونام رسیده بود ولی منو که می بردن (جمع می کردن) تنها چیزی که تو ماشین بود کفشام بود...(قبل از این که بیایم توی شهر)

اون موقعا که برا کنکور می خوندم با ابری شدن هوا خیلی حال می کردم (این روزا خیلی یاد اون موقعا می کنم) هانیه بهم می گفت یه کم شادی هاتو بزرگتر کن...

ولی اشکال نداره بذارین تو این یه مورد من بچه بمونم!

این متن رو از مسافر راهی نقل می کنم:

یادم آمد ...
تو را از روزی که یادم دادند چیزی را جا نگذارم ، جا گذاشتم ...
از روزی که یاد گرفتم چیزی یادم نرود فراموشت کردم ...

یادش به خیر گریه های بی بهانه...
یادش به خیر دوست داشتن های بی دلیل ...

دوست داشتن که دلیل نمیخواهد ... می خواهمت ...
زمان که میگذشت من هم بزرگ شدم ... غذا را برای زودتربزرگ شدن خوردم ... کار خوب که میکردم می گفتند بزرگ شدی ... زمین که میخوردم می گفتند بزرگ شدی ... آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت کوچکم هنوز خیلی ...

عزیز تقصیر کردم تقصیرم کن ... صاف و ساده بگویم دلم برایت گرفته است ...آنقدر که هی بهانه می کنم و خلوت می کنم و درد میکشم و گریه میکنم ... گریه میکنم بی هق هق و میخندم میان گریه هایم ...
به خدا اگر ببینی فکر میکنی دیوانه شده ام !!!
آری دیوانه شده ام ... از بن این دنیای بی تو دلم گرفته ... تاب دیدنش را ندارم ...بی قرار شده ام عزیز ... بی قرار .. بی تاب ... بی حوصله گی میکنم ...

شرمنده ام که خاکستری می شوم و رنگین کمان حضورت را یادم میرود ...

سخت است بر من که همه را می بینم حتی آنهایی که نمیخواهم بینمشان را هم میبینم و تو را ... .

و تو را نه ... تو را نه و تو را نه ............
سخت است بر من که میشنوم حتی صدای آنهایی را که اصلا نمیخواهم بشنوم

و حتی نجوایی و زمزمه ای از تو را نه ... دریغ از من مدار که توانم نیست ...