٩:٠٧ ‎ق.ظ ٢۳ دی ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

گفته بودم آخر هفته برای یک خداحافظی می یام .. یک خداحافظی کوچیک ..

بعد از سه ماه بلا تکلیفی .. اگه خدا بخواد .. یک سفر ۴ ماهه به مقصد کالیفرنیا در پیش داریم ..

شاید وسطای راه مشکلی پیش بیاد و بر گردیم .. خونه ی اول ..

یا این که اگه مسیرمون خورد .. یه تک پا بریم آخرت .. و شاید هم اونجا بمونیم ..

این چیزا رو تو این سه ماه خوب فهمیدم .. واسه همینه که می گم .. اگه خدا بخواد ..

تو این روزای شلوغ .. و پر از کارای نکرده .. که هیچ شباهتی به روزهای قبلی سنگ پشت نداره ..

بعد از کلی روزمرگی .. خوب یادم می یاد .. که چیزهایی رو باید فراموش نکنم .. و این یعنی زندگی ..

------------------------------------------------------------------------------------------------------

می گم .. نه به معلمای علیرضا .. که یکی براش گریه می کنه .. و تو پارک دم خونه باهاش قرار می ذاره ..

یکی فقط به خاطر دادن یه یادگاری پا می شه می یاد مدرسه .. ـ یک یادگاری خیلی دوست داشتنی!!

یا دوستاش که یه روز که یواشکی می ره مدرسه .. همه می بندنش به صندلی که نره ..

نه به دوستا و معلمای ما .. که باید به زور بری باهاشون خداحافظی کنی ..

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

راستی! دیگه شبا پستامو پاک نمی کنم  D:

می گم .. هی دوستان! .. نمی خواین برام آرزوهای خوب بکنین؟؟  D;

ما رفتیم ..

یا حق!