٤:٤۸ ‎ب.ظ ٢٧ آذر ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

گفته بودم .. بعد از این همه فکر کردن .. باید می آمدم اینجا .. باید می خواندم ..

وهل یرحم العبد الا المولاه .. فنعم المولی و نعم النصیر ..

گفته بودم .. به حرف هایم شک می کنم .. که شبیه واقعیت نیست ..

گفته بودم .. می دانی؟؟؟ من قبل از این که فکر کنم .. بوییدن را شروع کردم .. و دیدن را .. و خوابیدن را ..

و حالا .. بوی حقیقت نمی آید .. نمی شنوم .. باور کن!

اما به چشمهایم شک کرده ام که .. کوه های جلوی اتاقم را نمی بینند .. می دانی؟؟؟ مه نمی گذارد ..

و وقتی که با عطر موسیقی ایستاده ای و کوه ها را که نمی بینی تماشا می کنی .. یک sms از واقعیت می آید :

علف زیر پاتیم .. خر نشی ما رو بخوری!!!

می خندم .. از این واقعی تر؟؟؟ .. که ما می خندیم؟؟؟ .. که می خوابیم؟؟؟ .. نباید چیزی بیش از این باشد؟؟؟ ..

یه کم بیشتر به واقعیت بچسبم .. زمانی می رسد که هیچی ندارم .. نه دیدن .. نه بوییدن .. نه ..

شاید ۶۰ سال دیگر چیزی داشته باشم .. شبیه ایمان .. چیزی که گم کردنی نیست .. به اسم حقیقت ..

۶۰ سال کافیست؟؟؟

چیزی که دوستی می گفت:

من همیشه خودم بوده ام .. هی که جلوتر می روم .. بیشتر می شناسمش؟؟؟ .. همیشه همین بودم؟؟

پ.ن : این نوشته ها یعنی .. دارم از راه حذف گزینه دنبال خودم می گردم!