٤:٥۸ ‎ب.ظ ٢۳ مهر ۱۳۸٥

موقعی که پست قبلی رو می زدم نمی دونستم قراره از پله های بدتر برعکس برگردم (یعنی وضعم بهتر شه)٬ چیزایی رو که فراموش کردم به یاد بیارم٬ تکلیفم مشخص شه٬ از بیکاری در بیام و کاری رو که می کنم دوست داشته باشم...

شاید یه ۶ ماهی باشه که بعد از شام درباره ی رفتن یا نرفتن یا برای چه مدت رفتن بحث می کنیم.حتی حالا که مشکلات ویزاهامون حل شده. و اینقدر شکر خدا خانواده ی انعطاف پذیری داریم که پایه ان تا  ۱۰۰ سال دیگه هم تصمیم جدی نگیرن.

ولی دیروز مریم(خواهرم-سوم دبیرستان) یه کودتا راه انداخت با شعارهای:

آخه بیایم که چی بشه! اگه من بیام کلی چیز از دست می دم! و من جدی می خوام برای المپیاد بخونم و ...

انگار هممون ته دلمون دنبال یه بهانه می گشتیم که ما بچه ها از برنامه حذف بشیم و با همون آغوش بازی که ایران از ورود اسلام کرده بود به استقبال نرفتن رفتیم.

حالا دارم آرزوهامو بازسازی می کنم تا دست به کار شم...کارایی که شاید از خیلی قبل از کنکور فراموششون کرده بودم.

              به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت          بنـــای عهــــد قـدیم استــوار خـواهم کرد