۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ۱٠ آذر ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

-  برو کنار! می بیننت ها!

می روم عقب تر .. علی رضا یک گوله ی بزرگ برف را آماده می کند .. تا بندازد جلو پای مردم ..

و من این جور موقع ها موعظه ام نمی آید .. شیطنتم می گیرد و همراهیش می کنم

- اه! این یکی نمی شود چادری ست ..

و یک مرد سیگاری .. و ..  باید یکی را بزنم که جوان باشد!

.. صدای گروم خوردن گوله ی برف به زمین و جیغ یه بچه .. بلند می آید!

علی بر می گردد می گوید: آخ بد شد .. دیدندم! ..........اما.........

می دانی؟ من خوشحالم که کله شقی اش به ترسش غلبه می کند و زودی پا می شود گوله ی بعدی را آماده می کند!

...

برف را می شود تنفس کرد اینقدر ریز است .. راستی سرد است .. خیلی .. و این سرد شدن را می دوستم .. آدم را صفر می کند .. و پاک .. شاید این دانه های برف از فامیل های توبه اند .. و سرما هم ..

...

یاد یک دوستم که می گفت بچگی نکردم! .. وفکر می کنم چقدر دیر کله شق شده ام!

دستکش دستم نیست .. می دانم که دستم که سرما زده شود چه می شود .. کلی استخوان درد که می گیرم هیچ .. رگهایش باد می کند و ..

یکهو به سرم می زند .. یه گوله برف درست می کنم و علی را نشانه می روم .. علی که می بیند قضیه جدی ست می زند .. هی می زنم .. هی می زند! .. یه دفعه می گویم: علی دستام ترکید! من رفتم!

می یام خونه مامان هی نگران دستامه .. قشنگ داشت می ترکید .. حس که نداشت هیچ .. وقتی که گرم می شد .. تا مغز استخوانم درد می کرد!........اما........

می دانی؟ من خوشحالم که کله شقی ام به مصلحت اندیشی ام غلبه می کند و زودی پا می شوم می روم بالا که باز بازی کنیم

زیر برف که می خوابم .. فکر می کنم عجب برف سمجی ست تا مرا همرنگ خود نکند دست بردار نیست! .. سبک و همیشه!

همان جا خیلی ها را یاد می کنم و دعا می کنم!

راستی! دعا کنید! زیاااااااااد!