۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ۱٠ آذر ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

این چند روزه را خیلی می خواستم بنویسم ...

از آقای لباس قرمز تاکسی خطی       که این بار لباس آبی پوشیده بود

از یه خط دیگه       که یکی از راننده ها فوت کرده بود

از خانوم صدیق       که از یکی از فامیلاشون می گفت که از شدت فقر با شلنگ خودشو خفه کرده بود

از آقا رجب       که می خواست بیاد مادر شوهر خانوم صدیق رو از خونه بیرون کنه

از آقای خنده رو       که وقتی ازش فیلم گرفته می شد نگاهی از خجالت به زمین می انداخت

از خانوم بهرامی       که وقتی حرف نمی زنه می فهمی باز چند شبه که نخوابیده

از آدم هایی که با خنده هاشون روی دردهای زندگیشونو کم می کنن!

و آدم واقعا شرمنده می شه که حتی زحمت لبخندهای مصنوعی رو هم به خودش نمی ده!

راستی! این روزها آدم ها زیاده ادعای مصنوعی بودن خنده هاشان را می کنند!

ولی خیلی هاشان جدی گرفته اند این گردونه را! نه؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------

 آنچه را حالا می خواهم بنویسم ...

از بچگی که همه را خوب می پنداری

تا بزرگی که فقط خودت را خوب می دانی

                     سخت است دیدن این که

                     خوش بینی هایت دانه دانه می شکند!

-----------------------------------------------------------------------------------------

سیاهی لشگرهای این نمایش خیلی طماع اند

                             اینقدر در صحنه می مانند

                             که نمایش٬ بی نقش اول٬ پایان می یابد!

-----------------------------------------------------------------------------------------

* وقتی که می گوید « نگران نباش» می پندارم زیادی از این واژه استفاده کرده ام..

* یک چیز دیگر: دیروز که داشتم می نوشتم .. صدای زوزه ی باد کم کم تبدیل شد به جیغ های همسایه ی پایینیمان

اورژانس آمد و بردندش بیمارستان .. مامان می گفت سابقه ی سردرد های عصبی داشته! .. دردناک بود!