۱:٥٥ ‎ق.ظ ٧ آذر ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

اینجا را کلی نوشتم و پاک کردم ...

می دانی؟ .. نویسنده نیستم .. شعر نمی گویم .. فقط حرف می زنم ..

قانون حرف زدن است ... شنیده شدن و شنیدن ...

راستی هی احوال هم را می پرسیم ..

هی می گو ییم زنده ایم .. روزگار خوب نیست ...

و هی می گوییم همه چی خیر است!

و من هر روز خودم را فراموش می کنم .. نوشته هایم را .. خدایم را

هر روز از نو ایمان می آورم!  ـ گاهی با دیدن سنگ مخزن نفت ـ

و هی می گویم .. هیچی! .. سکوت می کنم .. ـ سکوتی که کمین گاه فرار است. ـ هبوط شریعتی ـ

و هی smiley خنده می زنم .. خوب است .. smiley به جای من می خندد!

و می دانم که کسی سکوت را دوست نمی دارد!

به خود  ِغریبه ام می گویم .. چقدر سخت می گیری! .. فقط دو ماه برای سخت گرفتن فرصت داری!

بعد باید تمام این من ها و خودم ها را فراموش کنی! ..

باید غرق شوی .. در روزمرگی .. در سیتوزول .. در ساختمان دانشگاه .. در چایی و نسکافه!

و گاهی هم یاد دوستانت بیفتی ..

و این که چقدر سر یک جمله بحث فلسفی می کردید!

و این که چقدر دوست داشتی دوست داشتنی هایشان را ..

و این که چقدر مامان صدایت می زد .. برای ناهار و شام و چایی و .. و تو از پشت نت جم(جنب) نمی خوردی!

نه .. اصلا .. وقتی که رفتی پشت سرت را هم نگاه نکن!

چون دوستی می گفت ..

خاطره های قشنگ مرحم ِ درد ِ دیدن ِ بدی ها نیستن! زشتی شونو بیشتر نشون می دن!

و این که می گفت: نگیم دیگه! ..

باز وبلاگم سیاه شد .. دودی شده ام خوب!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: خوبی؟ .. منم خوبم! ..با چشم های خیسم قول دادم .. که فرار کنم .. فرار کنم .. - دوستم نیکو -