٥:۳۱ ‎ب.ظ ٢ آذر ۱۳۸٥

..:: ياهو ::..

دیشب توی یه تولد بازی تو خوابگاه دوستم٬خودمو تقریبا انداختم اونجا. حدودای ساعت ۹:۱۵ بود که از بچه ها پرسیدم کی در خوابگاه بسته می شه...اونجا بود که فهمیدم در بسته شده ....و من شب رو اونجا موندنی شده ام.

البته اولش که رسیدم... یکی از دوستامو بعد از ۸ سال دیدم ...فکرشو بکن!...دم در به نگهبان گفت ... خواهرمه! امشب اینجا می مونه!... و من که هنوز تو بهت قیافه ی دوستم بودم.. هیچی نگفتم ...

...نمی دونم چند بار خواستم بنویسم هر دفعه یه چیزی شد که پاک شد... بقیه شو دیگه نمی نویسم!

فقط اینو می گم که ... گاهی آدم ها به خوابیدن ... چایی خوردن ... و دو در کردن کلاس ها متوسل می شن ...

محض تنوع ... برای این که زندگی کرده باشند ...

ولی این بشری که من می شناسم ... به این راحتی ها نمی خوابد ... که اوضاع را تحمل کند! 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

همه ی نقاشی های دنیا را که کنار هم بگذاریم٬ به اندازه ی سنگ کنار جاده حقیقت ندارند.     - سهراب سپهری -