٦:۱۸ ‎ب.ظ ٢٩ آبان ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

ـ چیکار می کنی؟؟؟

ـ بیکارم دیگه!

ـ خوب کلاسی جایی نمی ری؟؟؟

ـ نه!

ـ پس چیکار می کنی؟؟؟

(می یام که اجزای فیزیکی زندگی مو نام ببرم ... می بینم چیزی قابل ذکر نیست!)

ـ خوب یه کاری بکن! مثلا کلاس زبان برو! کتابایی که دوست داری بخون! برو سر کلاسای دانشگاه بشین!

یه پازل ۳۰۰۰ تیکه بخر تا یه ماه معطلی!

میام بگم وقت ندارم. خندم می گیره.

با خودم می گم دیگه اینقدرا هم بیکار نیستم که کار علمی بکنم. این خودمم؟ولش کن اصلا!

وضع خودشونو که تعریف می کنن می بینم وضع خودم از همشون بهتره!

آدمای دور و برم رو می بینم که همه گیر روزمرگی ان ... حالا انگار خودم دارم فیل هوا می کنم.

 نه فیل هوا نمی کنم ... هیچ کار خاصی هم نمی کنم ... ولی بهم خوش می گذره!

چون هیچ کاری رو مجبور نیستم انجام بدم ... کسی رو تحمل نمی کنم ... مثل استادای دانشگاه ...

یه کاری دارم می کنم ... قابل احترام ... دارم پیر می شم! ... می فهمی؟ ... نه نمی فهمی!

یاد قدیما می افتم که گاهی لازم بود جیغ بزنم بگم خدایا شکرت! وگرنه می ترکیدم!

یاد پارسال و این که هوا که سنگین می شد ... کوک می شدم و کلی درس می خوندم!

و الان که نمی تونم

کارم از اول مهر تا حالا آمار گرفتن از دانشگاهاست که یه وقت چیزی از دست نداده باشم!

و شکر خدا می شنوم که نکته ی خاصی نداره!  البته بیشتر منظورم چیز غیر علمیه ها! کلا خیلی ها معترضند.

این روزها هم که همه امتحان دارن ... می دوستم دعا کنم که همه موفق باشن!

راستی! اگه شما رو نکشم تو این دام چاله ای که افتادم توش٬ خودم بعیده در بیام!