٤:٤٠ ‎ب.ظ ۱٩ آبان ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..
صبح که بیدار شدم...
همه غمباد کرده بودند سر سفره ی صبحانه
از آن هایی که حتما باید با بقیه تقسیمش کنی
حتی به قیمت بیدار کردن یک مرده (خودم)
این هفته هم اسم مامان تو لیست نبود! -
و این یعنی ما فقط به اندازه ی یکی دو هفته دیگه فرصت داریم ...
این وسط فقط من ِ از آش داغ تر تا ظهر یخ غصه ام باز نشد! -
اینقدر که دوباره سه ساعت خوابیدم!
کلی هم خواب بابا رو دیدم که فهمیدم فقط تصویرش خواب بوده و صداش صدای از پشت تلفنش بوده
که می گفت خیلی راحت بوده تو راه!
-----------------------------------------------------------------------
حرف های یکی مثل خودم توی دفتر تجربه ها...

دلم كار كردن مي‌خواهد، از آن كار كردن‌ها كه غذا خوردن را هم از يادت مي‌برد!

دلم درس خواندن مي‌خواهد، از آن درس خواندن‌ها كه تا صبح پا بندش مي‌شوي!

دلم سحرخيزي مي‌خواهد، از آن سحرخيزي‌ها كه با موسيقي و باد خنك اول صبح مغزت را وادار به بيدار شدن مي‌كني!

دلم شب بيداري مي‌خواهد، از آن شب‌بيداري‌ها كه تمامش بوي نسكافه مي‌دهد!

دلم مرتب كردن مي‌خواهد، از آن مرتب كردن‌ها كه ميزت را و مغزت را خلوت مي‌كند!

دلم ياداشت كردن كار در دفترچه روزانه مي‌خواهد، با يك عالمه علامت ü در كنارش!

دلم متعهد بودن مي‌خواهد . . . دلم نپيچاندن مي‌خواهد . . .دلم On Time بودن مي‌خواهد . . .

چقدر دلم براي زندگي تنگ شده است!