۱:٤٧ ‎ق.ظ ۱۱ آبان ۱۳۸٥

..:: یاهو ::..

صبر می کنم تا بیایی با هم انار بخوریم... تو که Spider بازی می کنی...نمی آیی!

من که هر چه فکر می کنم نمی فهمم چرا دستم به زندگی نمی رود...

تو می گویی: اگر خودت جوش خودت را نمی زنی...بگو ما بی خودی...

یاد وبلاگم می افتم که کامنت ندارد... و چه صادقانه این را گفته بودی که دوست داری همیشه پر از پیام باشد وبلاگت.

من می گویم چه کتابهای خوبی از کتابخانه گرفنه ای... تو می گویی چقدر زود شعر حفظ می کنی...

من یادم می آید... که اصلا حفظیاتم خوب نیست.

راستی! تو چقدر بالا به من نگاه می کنی!... خودت یه روزی هم قد من می شوی بچه!

چایی که می آید وسط... تو و لپ تاپت هیچ تکان نمی خورید... و چایی خودش می آید می ریزد توی دهانتان

و من فکر می کنم که اگر چای معمولی بخورم شب خوابم نمی برد... پس دم کرده ی گیاهی می خورم!

آن را با تو نصف می کنم و وقتی برمی گردم می بینم چیزی نخورده ای!

یک sms به قول خودم فحش به تو می زنم ومی گویم ... نامرد! دلم برایت تنگ شده...

تو زنگ می زنی و می گویی هر چه دلت خواست گفتی!

تو خیلی شادی... من فکر می کنم شاید خیلی خوش می گذرد...

راستی! من چرا نگران تو بودم؟!

لیست دل تنگی هایت را که می بینم من نیست!... یادم می آید... من که گدا نیستم!

زنگ که می زنم... صدایت از کمی بلندتر نمی شود... من باز می ترسم حرف بزنم!

می گویم... نکند چیزی شده باشد!

یادم می آید که همه دلتنگند...

یادم می آید که تا الان نخورده تو ذوقم باید زندگی کنم ٬ گویا ٬ به قول تو! 

زیر تیغ را که نگاه می کنم... یاد حرف تو می افتم که می گفتی...

مثل یک پیرزن ٬یک نانوا ایمان بیاوریم!

و من یاد این می افتم: که خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست!

و این که: من برای کارهای سخت آفریده شدم وگرنه خدا زندگی ساده تری به من می داد!

من می ترسم که این سختی شبیه سختی نیست!

شبیه نادانی ست! شبیه ابهام است! شیرین نیست!

و من دلم خوش است به این که لحظه ای باور کردم...خیالی شبیه پست قبلی ام را...

راستی! مخاطب! حدود ۱۰ بار عوضت کردم ها!