۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ٢۱ آذر ۱۳٩٥

..::یاهو::..

"شکایت دارم .. از تمام ممنوعیت ها .. زبانم را ببندی هم .. جناب قاضی! .. نمی ایستد .. ژاندارمری و پلیس هم که بیاید .. افکارم در زندان جا نمی شود"

اینقدر که حواسم بود باور نکنم، جدی نگیرم، دل نبندم، به این نمایشنامه ی بی بازیگر، حواسم از تو رفت. پرت شد وسط صحنه. تو چراغ ها را خاموش کردی. پرده ها را کشیدی و رفتی. من تمام کبریت هایم را خرج کردم. صبر کردم. غلط کردم که صبر کردم. سکوت کردم و اشتباه کردم که سکوت کردم. گفتم "همه چی درست می شه". خطا کردم. فکرکردم دیگر از این سردتر نمی شود. دیگر شب از اینی که هست شب تر نمی شود. فردا صبح برای نمایش بعدی چراغ ها روشن می شود. توی خواب هایم هم یادم نمی آید تخیل کرده باشم که صحنه را دربست فروخته باشی. نمی دانم چند روز شده چند ماه شده یا چند سال حتی. که هی آخرین نمایشنامه ام را دوره می کنم. هی دوره می کنم هی دوره می کنم هی فکر می کنم کجا را اشتباه رفته ام. فکرش را بکن. دلم همان نمایشنامه ی بی بازیگر مزخرف را می خواهد. دلم می خواهد زنده باشم. جدی نگیر بابا! مثلا من الکی ساز بزنم وسط صحنه. وجود داشته باشم. زندگی کنم. چه می شود مگر؟ تو معتادی. معتادی به اشک های من به خدا!

"ساکت شوی نمی شود .. ساکت نباشی شدنی نیست .. اگر زبانم بایستد .. جناب قاضی .. جان در بدن نمی ایستد .. بنویسی نمی شود .. ننویسی شدنی نیست"

پ.ن: داخل گیومه ترجمه ی آهنگ ترکی "Hakim Bey" از "Mehmet Erdem" ست.