٤:٢٠ ‎ق.ظ ۱٩ مهر ۱۳۸٥

اینقدر راه انداختن این وبلاگو طولش دادم که یادم رفت چی می خواستم بنویسم.

حرف اول- بعضی ها وبلاگ می زنن از همون پست اول منصرف می شن می گن خوب بنویسیم که چی؟؟

بعضی های دیگه هم خیلی مصمم یه هدف انتخاب می کنن و تو پست اول کلی ازش حرف می زنن و یه سال دووم می یارن...

بعضی از آدمای این گروه یواشکی هدفشون رو عوض می کنن و اصلا به روی خودشون نمی یارن و با جدیت تمام ادامه می دن...

فکر می کنم این که من جز کدوم دسته باشم به کامنت ها ربط داشته باشه ولی من حالا حالاها اینقدر بیکار هستم که بنویسم....

حرف دوم- امروز دکتر مجتهدزاده با خانومش اومده بودن خونمون که بگن برای رفتن چیکار کنیم.

خانومش یه حرف جالب زد. می گفت تو امتحانهای رانندگی اینجا همه دنبال مچ گرفتن ان.

یعنی می خوان ببینن تو چی نداری. در حالی که اونجا می خوان ببینن تو چی داری.

این حرفو خیلی به خودم گرفتم.

خداوکیلی! (به قول استاد سعیدی) چند بار با دیدن اشتباها و نداشتن های بقیه به خودمون شخصیت دادیم؟؟؟

حرف سوم- امروز حالم خیلی گرفته بود که هانیه این sms رو بهم زد:

          گاهی وقتا آدم مجبوره یکی دیگه شه تا بتونه نفس بکشه

          اما وقتی توی این همه هیاهو یه دفعه خودتو می بینی

          - مثل یه تصویری که توی آینه دیدی و حس می کنی آشنا می زنه اون وقت دوباره بر می گردی که دقیق ببینیش-

          انگار دنیا رو بهت دادن!

          گاهی زندگی یعنی همین: نور - تاریکی - روزنه

          قبول کن حس روزنه دیدن از نور مطلق قشنگ تره.

حرف چهارم- اینم یه جمله از رادیو پیام ـ عمران صلاحی:

                                     چشمه خشک نیست

                                      آب از زلالی دیده نمی شود

                                      با سنگریزه ای آب را ببین!

حرف پنجم- نمی دونستم اینقدر حرف واسه گفتن دارم!