۳:۱٤ ‎ب.ظ ٢۳ بهمن ۱۳٩۱

..:: یاهو ::..

انگشتانم را تکان می دهم. نای مشت کردن دستم را ندارم. مثل یک کم خونی مزمن. نای سرپا ایستادن ندارم. دلیل هایم را برای حرف زدن از دست داده ام. انگیزه ای برای حرکت برایم نمانده که زمان تمامی این مفاهیم را زائل کرده.
روی تصاویر نمایشنامه آب ریخته ای و همه ی رنگ ها به این ور و آن ور پاشیده اند. هیچ تصوری از این که در کجای سناریو وارد صحنه خواهم شد ندارم. فریاد می زنم "یوم الله بیست و سه بهمن ماه" و وارد صحنه می شوم و فرمان را می چرخانم. ریشه ی سرپیچی در من کاشته می شود.  پنج ساعت نمادین به یاد پنج سال که شاید هر روزش را درد زایمان کشیده باشم و سقطی در کار نبوده، به خودم می پیچم و سناریو را به هیچ مفهومی نرسانده و مخاطب را گیج و ویج می گذارم. معنای این همه گذر زمان را نمی فهمم. عمق چشم های من پیگیر هیچ رابطه ای نیست و من برای شروع رابطه های خارج از چارچوب خیلی خسته ام. 
دیالوگ هایم را به کل فراموش کرده ام. ته مانده ی انرژی و انگیزه ام را برای تماشاچیان قهقهه های بلند و خنده های کشدار و انرژی های مثبت می فرستم. بعدها برایم تعریف می کنی که وسط صحنه خوابم برده و نمایشنامه نیمه کاره تمام شده است.