٤:٤٦ ‎ب.ظ ٢٧ شهریور ۱۳٩۱

..:: یاهو ::..

پا که روی برگ ها می گذاریم خرچ خرچ صدا می دهند. یک نفس عمیق می کشم و سرم را از توی برگ های تابلو می کشم بیرون. تو را تا می کنم می گذارم توی جیبم. بلند می شوم چمدانم را دنبالم می کشم. به همه سلام می کنم. همه می گوید چقدر بزرگ شده ای. لبخند می زنم و تندی از روی خودم می دوم می روم و سر و صدا می کنم و به همه انرژی می دهم و می گویم بله بله این سفر سفید برای من خیلی خوب بود. همه می گوید این خاصیت علم است که آدم ها را جوان می کند. توی آینه نگاه می کنم تمام لک های صورتم پاک شده. شهرستان مثل آنتی اسید است. فرصت می دهد که ترمیم پیدا کنی و ایمان های بر باد رفته ات را دوباره بسازی بگذاری سر جایشان و ذخیره های مهربانی شهرستانی ات را پر کنی. پنجره ی ماشین را باز می کنم. باد ِبزرگراه توی صورتم می خورد. شهر خالی ست. همه نیستند. یعنی آن هایی هم که هستند خانه هایشان نشسته اند. یادم نمی آید. اصلن یادم نمی آید که برای چه آمده بودم. برای چه کاری عجله داشتم که زودتر برگردم. لپ تاپم را که بعد از مدت ها باز می کنم صفحه ها را دوست ندارم. معده ام تیر می کشد. حرفی برای گفتن ندارم. همه را می بندم. بعد از آن همه وقت از پشت پنجره به خودمان نگاه می کنم. پا که روی برگ ها می گذاریم خرچ خرچ صدا می دهند. یک نفس عمیق می کشم و سرم را از توی برگ های کوچه می کشم بیرون. تو را از توی جیبم در می آورم بیرون. بلند می شوم چمدانم را دنبالم می کشم. باید این شهر خالی را به حال خودش گذاشت و رفت.