٩:٥٠ ‎ق.ظ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

..:: یاهو ::..

شاکی ام از دستت. دلخورم از دست تو وقتی که distractی و تمام زمین و زمان توی سرت می چرخند و نمی فهمی که من دارم هزینه می دهم برای هر لحظه ای که سعی می کنم کاری انجام دهم که یک وقت روزی به خودم نیایم ببینم به خاطر این کم ظرفیتی های خودم کاری بوده که می توانسته ام انجام داده باشم و نداده باشم.

شاکی ام از دست تو که تقصیر خودت نیست و شاکی ای از زمین و زمان و تمام صلح من را می شکنی و دانه دانه ی اجزاء محیط من را به سخره می گیری و آخرش یک خط دور من می کشی مثل همان خط ها که دور خودت کشیده ای و فقط خودت هستی و تمام زندگی جمعی و صلح توی ذهن من فرو می پاشد می رود توی زمین. 

خسته ام از دست تو که انگار تمام سروتونین هایی که از لا به لای میگرن هایم جا مانده را می بلعی و می روی و یکهو آنقدر تهی می مانم با خودم و آنقدر خسته می شوم که دلم می خواهد لحظه های آخر زندگی ام باشد و همان جا بیفتم بمیرم. این است هزینه ای که من می دهم و تو نمی بینی و یا خودت را به ندیدن می زنی و تو از من هم فراموشکارتری و فراموشی آدم را خلاق تر می کند که چارچوب نگه ندارد. چه می دانم! حوصله ندارم از دست تو و ایده آل هایت.

و حوصله ندارم از دست خودم که هر کار می کنم نمی فهمم "آدم ها به من چه".

این را می نویسم چون می دانم تو این را هم نمی بینی و فراموش می کنی و خودم هم شاید بخوابم  و صبح روز بعد فراموش کرده باشم و

درسم را بخوانم!!!