۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ٥ فروردین ۱۳٩۱

..::یاهو::..

روزهای اول سال نود و یک است و وقتی با روزهای آخر سال نود مقایسه می کنم می بینم انگاری خوشحال تر شده ام. نه اوضاعی بهتر شده و نه امیدی بیشتر شده در من. فقط! فقط! دلم گرم شده است به آدم های درستی که دیده ام و به خوبی هایی که از آدم های غیر ایده آل دیده ام. این خوش بینی نیست! این فقط صدای شکسته شدن یک تعصب دیگر است! صدای شکستن یک ژست فلسفی ست! بله! صدای تعادل است که می شنوی. صدای کسی که از افراط و تفریط ها و ناله کردن ها و پوچ گرایی ها و شکستن هر چه خط و نقش که از قدیم به ارثش رسیده، خسته شده. دیده ام که این آدم هایی که در راهند مثل منِ اپیدمی زده نمی افتند یک گوشه به خودشان بپیچند. شاید این ناله ها صدای یک انرژی و یک ایده است که به عمل منجر نمی شود. انگار به بن بست می خورد و دور می زند و دور خودش می پیچد و دور بر می دارد و داغ می کند و آدم می سوزد و تمام فکرهایش را با خودش می سوزاند.

اصلن می دانی چیست؟ این فقط نا امیدی نیست که دردناک است. امید بستن هم دردناک است. این فقط شکستن نیست که شجاعت می خواهد. ساختن شاید شجاعت بیشتری می خواهد. این بی اعتمادی نیست که هنر است. اعتماد کردن بین این همه بی اعتمادی هنر است. یک نقطه هایی را باید این وسط پیدا کرد و استارت زد. یک نقطه اش همین که من تغییر کرده ام. جسارت پیدا کرده ام. این بار که شروع کنم روی همین پایه ی جسارتم یک تفکر محکمی را می سازم. تو هم برو بنیانت را بساز! ننشین یک گوشه غر بزن و به خودت پیچ بخور و به بغل دستی ات گیر بده! برو خودت را بساز که با این همه که سرت می آورند وسیع باشی و ببخشی و سرسختانه راه خودت را بروی. برو تا اثر فلوکسیتینم ته نکشیده و کل پستم را تکذیب نکرده ام!