٤:۱۳ ‎ب.ظ ٢٦ خرداد ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

زهرا؟ زهرا برای چند لحظه امیدوار شده بود. زهرا برای چند لحظه به ساختن فکر کرده بود. زهرا به اشتباه برای چتد لحظه ناامیدی هایش را فراموش کرده بود. در همان چتد لحظه حجم عظیمی از مسئولیت بر شانه هایش فرو ریخت.  لرزید. شانه هایش شکست. خرد شد. من فریاد می زدم. زهرای من! زنده بمان! نفس بکش! زهرا چشمانش خیره شده بود. نمی شنید. زهرا از دست رفته بود. زهرا جلوی چشمان من خاکستر شد و ریخت.

من از آن روز در کابوسی از زهرایی که یک روز اندیشید، دست و پا می زنم.