۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠

..:: یاهو ::..

روزهای خالی ای ست برای من. امروز به ویژه خیلی خالی ست از زهرای آن روزهای من که تو الان هستی. این روزها حتی وقتی decompensate می شوم و بغض گلویم را فشار می دهد و من به سختی قورتش می دهم خالی ترم از همیشه. حتی همین روزها که مثل همه ی روزهای دیگر بی نهایت خسته ام. بی نهایت. زندگی نمی کنم فقط زنده مانده ام انگار.

زهرای آن روزها را می بینم که می دود و می خندد و شوخی می کند و بی ادعا می بخشد و دلش برای همه می سوزد و مهربان است و همه را می شناسد و فکر زیاد می کند و درس می خواند و می خواهد خیلی چیزها را تجربه کند و دنبال اشکال کار می گردد و هی امید و خوش بینی خرج می کند و صبر می کند و صبر می کند تا جایی را بسازد و با شیطنت ظریفی از بیرون به خودش نگاه می کند و البته که این ها همه از بیرون است.

زهرا، امروز خسته است و هیچی نمی خواهد و صبرش تمام شده است. هر چند وقت یک مرضی پیدا می کند و آمپرش می رود بالا و گیر می دهد و گیر می دهد و وسواس به خرج می دهد و تکرار می کند و تکراری شده و خودخواه و هر لحظه ممکن است کسی را کنار بگذارد و آدم ها را برای خودش مهره ی کند و برایش مهم نیست که چه بلایی سر آدم های اطرافش می آید و در لحظه و سطحی زنده گی می کند.

زهرا، امروز، از زندگی عقب مانده است و زهرا از دست تک تک آدم هایی که روزگاری دوست می داشته است هم چنان به شدت شاکی ست.