٧:۳٤ ‎ب.ظ ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

می رفت! معمولی که نمی رفت! شتاب می گرفت! پایش نمی کشید! می ایستاد! پیچ می خورد! پایش که نمی کشید می ایستاد و سرش پیچ می خورد و دور می زد و یه هو تاب بر می داشت و داغ می کرد! این دفعه سرش به تخته ای ی گیر کرد و ایستاد و پاهایش رسیدند و جلو رفتند و از تخته رد شدند و سر آزاد شد! گیج مانده بود که کی زده بود پس کله اش! مانده بود به کدام طرف شتاب بگیرد و سرش را باز به کدام تخته بکوبد!

این است روزگار من!