٩:٢٠ ‎ب.ظ ٢۸ بهمن ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

سجاده ام را بر می دارم می روم اتاق گوشه ای. مهرم می افتد. تسبیحم می افتد. انگار به تمام من حسودیشان می شود. به بند بند استخوان هایم حسودیشان می شود. انگار عصبیشان می کنم که هار شده اند و می خواهند خرخره ام را بجوند. انگار من دارم برد_برد بازی می کنم و دارند به هر چیزی چنگ می اندازند که نمی دانم چه چیزی را مچاله کنند. چقدر احمقند. چقدر احمقند. و خداوند دشمن را احمق آفرید تا حجت را بر من تمام کند.

اتاق تاریک است. فقط بابا یک چراغ کوچک سبز وصل کرده توی اتاق. جیغ می زنم. جیغ می زنم و از تو می پرسم چرا این طوری همه چیز فرو ریخت. چرا اینقدر احمقانه تاریخ تکرار می شود. انگار تاریخ باید جور دیگری اتفاق می افتاده. عاقلانه تر. کم تابلو تر. می پرسم از تو که چه بر سر بچه های من دارد می آید؟ پدران و مادرانم الان چه حالی دارند در بند آن موجودات حقیر؟ تو که قبل از این که من باشم که بفهمم دعا چیست و خواستن چیست هوایم را داشته ای، هوایشان را داشته باش!!!! مواظبشان باش!!! (نه از آن دعاها که فکر کنی چشمانم را برق امید گرفته. نه! با قیافه ی بهت و بلازدگی و لابه! با قیافه ی بدون چاره ای که انگار فقط اجازه دارد تقدیر را تماشا کند.)

دیگر دلم برای آدم های اطرافم نمی سوزد. برای آدم های حقیری که بعد از این همه حرمت که شکست، بعد این که ظلم فراگیر شد، دارند مو از لجن بیرون می کشند که مثلا لجن ها صاف باشند. هنوز خانه هایشان نشسته اند و یک لحظه بر نمی گردند ببینند اپیدمی جنین هایی را که به خود می پیچند. فقط کافی ست یک لحظه چشم باز کنی! کاش چشمانشان را باز می کردند! هنوز مست بهشت خودشان اند و من نمی دانم چرا نمی بینند این بهشتی که کشیده اند کج است! اه!

دیگر دلم برای آدم ها نمی سوزد که معامله می کنند و برای حفظ آن چه که فکر می کنند باید باشد هر غلطی می کنند و هی غلط هایشان را استثنا می کنند و روی هر غلطی سرپوش می گذارند و توجیه می کنند و توجیه می کنند. چرا آدم ها جایشان را توی این مقتل پیدا نمی کنند؟؟؟ آه خدا! چند دقیقه مانده؟

من هنوز در عجبم. از روزها که با وجود این همه بی حرمتی شب می شود. از سقفی که روی سرم ایستاده و روی سرم خراب نمی شود. از شب ها که رویمان می شود بخوابیم و از روز ها که توی چشمان آخرالزمان زده ها نگاه کنیم و مسخره های روزمره مان را ادامه دهیم. می دانی؟ هیچ وقت توی دنیایم آدم ها این قدر از هم جدا نبوده اند.

کسی می گوید برویم. بر که می گردم می بینم دیگر کاری ندارم این جا. دیگر چیزی را نمی خواهم بسازم. دیگر کسانی را دوست نمی دارم. این نمایشنامه کاملا تمام شده است. می روم وسایلم را جمع کنم.

پ.ن: از وارد شدن به بیست و چهار دارم می ترسم. حواسم به چه باید باشد؟