۳:٤۳ ‎ب.ظ ۱٧ آذر ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

پ.ن: صبح زود راه افتادم که قبل کلاس برم پیش آقای غیاثی. پرستارا داشتن شیفت تحویل می دادن! می رم می بینم گوشه ی دهن آقای غیاثی زخمه (توجه به این مسائل ریز تو این شرایط نمی دونم جزء کدوم بیماری های روانی طبقه بندی می شه!) می رم به پرستارش می گم! می گه الان دهان شویه می یارم. امروز آقای غیاثی خیلی آروم تره! تکون نمی خوره. فشارش حتی پایین تر از دیروزه! حدودا پنجاه رو بیسته! دوپامین و نوراپی نفرین با هم می گیره! دوپامینشو هولد می کنن! آنوریکه! باید دیالیزش کنن ولی به خاطر فشار پایینش می گن نمی شه! ساعت ٨ می شه. راه می افتم می رم به سمت پژوهشکده غدد!

ساعت ١١ - پسرش زنگ می زنه. از کلاس می یام بیرون! می گه خانوم دکتر من دیشب تا ساعت ٣ پیشش بودم! تمام دیروز تا صبح رو می گه و من می گم من صبح دیدمشون! بعد می گه صبح گفتن ساعت هشت قلبش وایساده! سکته کرده! می گم ٨؟؟؟!؟!!؟!! مکث می کنه! می گه احیاش کردن! برنگشت!

حیروووونم!!! می زنگم به فا! به طرز وحشتناکی دارم می لرزم! دو دستی موبایلو گرفتم که بتونم اس ام اس بزنم!! کلاس تموم شده! می رم تو یهو می شینم رو زمین! زار می زنم! هانیه زنگ می زنه و من آرزو می کنم کاش اینجا بود! می گم هانیه! داغونم! تا آخرین لحظه ها اونجا بودم! ساعت ١٢ امتحان فارما دارم! نمی فهممم چه جوری امتحان می دم! بنده خدایی می پرسه معلم چی بود؟ می مونم! مهم نیست معلم چی بود! فائزه خوب می گه : پیرمرد چشم ما بود!