٤:۳٦ ‎ب.ظ ۱٦ آذر ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

نیوشا می ره تو ببینه آقای غیاثی واقعا آی سی یو اینجاست یا نه! می گه اسمش محمد بود؟ می گم نمی دونم! می گه تخت ١٠ محمد غیاثیه! انگار رانده و سر همین تخت جمعن! سریع می ریم که از وضعیتش یه چیزایی دستگیرمون شه! یهو که چشمم می افته بهش باوم نمی شه این همون آقای غیاثی خودمونه که این طوری افتاده رو تخت و این همه سیم و لوله بهش وصله! به صورتش خیره شدم و انتظار دارم پاشه بخنده و شوخی کنه! از همون شوخیهایی که تو عکس تکی های جشن می کرد! اما آقای غیاثی محل نمی ذاره! یعنی نه که محل نذاره! چشماش نیمه بازه! تنهایی تفس نمی کشه! فشارش خیلی پایینه! شصت و پنج رو بیست و سه است! قندشم پایینه! هفتاده! می گن خیلی کمتر بوده! پاهاش یخ کرده و سیاه شده! به نیوشا می گم بریم باهاش حرف بزنیم! می گم نیوشا تو صداش بزن من نمی تونم!!! : آقای غیاثی! آقای غیاثی!!! می گم: آقای غیاثی ما از شاگرداتونیم .. مکث می کنم .. یعنی می مونم .. آقای غیاثی! همه ی بچه ها دارن دعاتون می کنن! ایشاللا زودتر خوب شین!!! فرار می کنم!! توی این فضای سنگین نمی شه موند! می رم بیرون زار می زنم!! کی رو دارم گول می زنم؟ خودمو یا آقای غیاثی رو؟ من .. من فقط دعا می کنم که آروم باشه و سختی این وضعیتو حس نکنه!! آروم باش آقای غیاثی مهربون!!!!

سپسیس کرده! قلبش ضعیف شده! کلیه اش هم! اصلش که مشکل کبدشه که سیروز شدید داره! آسیت داره و شکمش شدیدا تندره! خوتریزی معده داره! برای یه نفسی که منو تو چه مفتی می کشیم از تمام تنش استفاده می کنه! هر چتد دقه یه بار می پره انگار که خواب بد می بینه! مشاوره ی جراحی می گه که قابل جراحی نیست! می گن مرتالیته ی وضعیت الانش حدود هشتاد درصده! می خوام یه کاری بکنم و این جور موقع ها خیلی موقع های بدیه که تو هر جوری شده باید یه کاری بکنی و هیچ کاری از دستت بر نمی یاد! آروم باش آقای غیاثی مهربون!!!!

همراه آقای غیاثی (پسرش) تا کجا می ره تا نوراپی نفرین پیدا کنه! می رم به مسئول آی سی یو می گم شمارمو یادداشت کنه! تو لیست همراها منو می نویسه! می گم هر کاری لازم باشه بهمون خبر بدین ما انجام می دیم!  ٢ ساعت بعد پسر آقای غیاثی می رسه! نور اپی نفرین رو تزریق می کنن! حالا فشارش بهتر شده حدودای هشتاد رو شصته! ناخودآگاه لبختد می زنم به مانیتور! حالا گلوکز ۵٠ درصد می خواد که نیست! یعنی هر چی داروخوته ها رو زنگ می زنیم ندارن! می گن اصن چیزی نیست که کم باشه! ٢٠ درصدم شد اشکال نداره! دوباره پسر اقای غیاثی می ره دنبال گلوکز!

دلم نمی یاد برم سر کلاس! همین طوری وایسادم زل زدم بهش! دلم می خواد حرف بزنه! شایدم می خواد اما توانشو نداره! دیگه همه پرستارا در جریان قرار گرفتن که فلانی یه استاژره که شاگرد آقای غیاثی بوده و بهش کاری ندارن! ساعت ملاقاته! همراهای بیمار از پشت شیشه ی قهوه ای بالای سر آقای غیاثی دارن نگاش می کنن! احتمالا فکر می کنن این دفعه هم مثل هر دفعه است که چتد روز بستری می شد و چند تا از رگای معده شو با بیهوشی موضعی می بستن! یه جورایی می خوام بهشون بگم که این دفعه فرق می کنه! دلم نمی یاد! می رم و می گم اگه کمکی خواستن تماس بگیرن!

می رم پیش بچه های گوارش .. هی می پرسم از سیروز از این که کجاشو می شه برگدوند!  این تقدیر سنگین کوتاه نمی یاد! همین طوری وایساده زل زده به من که تسلیم شم!