۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

..:: یاهو ::..

بعد از ٢۴ ساعت درد عضلات و تب و لرز و سردرد و له شدگی و کوفتگی - بعد از چند ساعت خواب - ساعت ٢ نصفه شب - یهو تو خواب و بیداری یادم میاد ٣ دونه پرتقال تو یخچال مونده. می پرم می رم می شورمشون می ذارم تو ظرف و با لذت تمام قاچشون می کنم و من در ساعت ٢ نصفه شب به صورت کاملا یهو پرتقال رو دوباره کشف می کنم توی نصفه راهه کیفور شدنم به این فک می کنم که خدا به پرتقال قسم خورده یا نه. و یادم میاد آره مرکبات رو داریم تو قرآن. مثل همیشه یه شکر از ته دل و یه شعف که میاد که گنده شه بزنه از ته دلم بیرون و گره ها رو باز کنه که یهو توی اون خنگی نصفه شب یاد آدم های دربند و آدم های رفته و آن چه از بلا و فتنه های روزگار در پیش است گند می زنه به هر چی حس سطحی و لحظه ای که از شادی مونده و شادی یعنی چی اصلا؟؟ الان فقط بحث بحث قابلیت تحمله و زندگی شاید یه خورده اون ور تر از لبه ی دیواره ی ظرفیتم راه می رفت و می ره. آره! این جوراست. سختمه! کاش برای حماقت های پیچ خورده ی آن ها، یک جواب ساده مثل مرگ موش وجود داشت.

پ.ن بی ربط: این روزها از دوستانم بسیار می آموزم .... که چگونه نباشم!