٥:۳۱ ‎ب.ظ ٦ آذر ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

به جز آدم هایی که صبح تا شب مرا می بینند و تقریبا نمی بینند و هیچ وقت اهمیتی برایشان ندارد که چه بلاهایی سر این نارفیقشان می آید و فکر می کنند تمام زندگی همین نارفیق مذکور توی همین دو تا فایلی که باز کرده اند و هی پیگیری اش هم می کنند خلاصه شده. به جز همین آدم ها که شاکی ام از دستشان و خسته ام از دستشان و دوست نداشتم هیچ روزی که پرونده هایشان را ببندم. به جز همین ها که شاید حرف های زیادی داشته باشیم که یکشنبه بزنیم با هم. بقیه یک جورایی می فهمند که آرام تر شده ام. آدم ها باید بفهمند که دوست دارم در لیست کارهایی که هر روز می نویسم گمشان کنم. به همه ی آدم ها با هم فکر کنم. مصلحت هایشان را با هم جمع بزنم و یک تصمیم بگیرم و آدم ها را راضی کنم به آن تصمیم. و همه ی این ها در حالی باشد که یک جو اعتقاد به این جور مصلحت ها ندارم. هی زیر لب زمزمه کنم آی هیت یو لایف و در عین حال پیاده بروم چند تا کوچه آن طرف تر و از توی کیفم سوییچ در بیاورم و همین طوری سوار ماشین شوم و از روی نقشه یک پارک دیگر را برای کشف کردن انتخاب کنم و بروم هوا بخورم و بی قید این که آدم ها من را می بینند یا نه خودم با خودم باشم و با خود بزرگ خدا و زمینش. برگردم ماشین را  بگذارم سر جای اول و دوباره چند تا کوچه پیاده بروم و دستم را به دسته های کوله بگیرم و زمزمه کنم با خودم. برگردم و ریمیکس بگذارم بلند کنم و انبوه ظرف های توی سینک را یک جورایی جمع کنم و اس ام اس بزنم که بلیط برگشت خریده یا نه و بعد بنشینم سر سی دی ای که دیروز برایم رایت کرده و هنوز بازش نکرده ام. بعد تمام احساس ریخته شده توی سی دی را سبک بگیرم باز نقش سنگ را خوب بازی کنم زنگ بزنم بزنم توی ذوق کسی که ساده ی ساده ی ساده است و دو روز بعد از استند بای کردن باز پیشنهاد کوه می دهد دوباره. و من با مصلحت به سبک خودم روی سادگی اش خط خطی کنم و به عزا بنشینم. هیچ چیز به اندازه ی روابط انسانی خسته ام نمی کند. شب به خیر!

پ.ن: پوزش می خواهم از خودم به خاطر نوشتن پستی که هیچ بویی از مبارزه ندارد. روزمرگی اپیدمی شده این روزها!