٥:٤٠ ‎ب.ظ ٢۸ آبان ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

یکی بود یکی نبود. مامان قصه اون روز داشت به 80 تا بچه هاش ویروس درس می داد. اما نمی دونم چرا همه چی به هم ریخت.* حس کرد یه سری از بچه هاش نشسته جلوش وایسادن. حس کرد نمی تونه وایسادنشونو تحمل کنه. یه هو شکست. اشکش دراومد. رفت نشست تو دفتر بابای قصه. از قضا بابای قصه سخت گیر بود. زنگ زد و یه تنبیه حسابی واسه بچه هاش گذاشت. واسه همه ی بچه ها با هم. یه سری از بچه ها اومدن دست بوسی. گفتن ما با بقیه فرق داریم ولی پدر قصه اومد مسئولیت بچه هاشو به هم گره زد. نگفت به کسایی که اشتباه کردن بیان پابوسی. گفت برین واسه هم چارچوب تعیین کنین. به همدیگه بفهمونین مسالمت آمیز باشین. خبرشو رو ورق بنویسین بیارین.

از قضا پسرهای قصه که همون پدرهای آینده باشن غرورشون نمی ذاشت از موضعشون کوتاه بیان و سر خم کنن جلو بزرگترشون. دخترهای قصه هم هی جیغ و داد راه می نداختن. اما یه کم که گذشت همه جای خودشونو تو قصه پیدا کردن. مامان قصه در دلشو بست و عذرخواهی کرد. دخترای قصه هم واسه رفتارهاشون عذرخواهی کردن. پسرای قصه کوتاه اومدن. بابای قصه جریمه شو کم کرد. امضاها جمع شد. قصه ی ما تموم شد. هرکدوم از نقشای قصه که نمی بود قصه ی ما قصه نمی شد.

* 10 بار زدم عقب و دوباره نگاه کردم نفهمیدم چرا