٩:٠٦ ‎ب.ظ ۱ آبان ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

می دوم. از پله ها می روم پایین و هی امضا می گیرم و هی سعی م یکنم دو قدم یکی بروم. تاریک است و چیزی پیدا نیست و دلم که به سمت قبله ی همین یک ذره مهتاب می شود یکهو له می شود. هی قلپ قلپ آب می دهندم و من هول ورم داشته که قربانگاه اینقدر نزدیک است؟ دستمال بر می دارم و عرق صورتم را می گیرم و لبخند می زنم: چیزی نیست. داریم می رسیم. شب رو به قبله می شوم و هذیان می گویم و کاش به تو گفته بودم تحمل زدن حرف های مهم را دیگر ندارم. حوصله ی بحث ندارم. حوصله ی جلسه ندارم. زود بیایند گورمان را گم کنند. صدای آواز آدم ها از شمال می آید. شاید هم جیغ می زنند و از مسیر لوله های تانک فرار می کنند و قیامت است لابد که مادرها بچه های خود را بر باد می دهند. آن طرف تر جوانان خوش می خندند گویا که بالشت قیامت از تخته سنگ است.

این طرف تر من ِ احمق رفیق بازی ام گرفته و من خوب بلدم نقش آدم خوبه ی قصه را بازی کنم. خاک بر سر من! هر چی دستته بذار زمین. همه چیو. بدو! بدو به سرعت باد! فرار کن از دست این بند ها! سبک!

پ.ن : قسمت "جوانان خوش می خندند گویا که بالشت قیامت از تخته سنگ است." برگرفته از آهنگ سر کوه بلند!