۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ۱٠ مهر ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

خستگی یک هفته روی پلک هایم سنگینی می کند. دارم هی یادداشتی را که امشب برایم نوشته است زمزمه می کنم که روزی وجودم را وجودت را بی حسی وصال فرا خواهد گرفت و ما از همه ی تشویش ها رها خواهیم شد و من به امضای زیر آن نگاه می کنم که نوشته است خانه ی باصفای ما. حالا به فراموشی های خودم دارم فکر می کنم که شاید عمدی باشد وگرنه چگونه این هفته های سخت این روزها را کنار هم بگذارم؟ و کنار آن هفته های سخت تر خرداد و تیر. و کنار گریه های از ته دل شب های احیا. در کنار چرخیدن های دوباره ی خودم با آهنگ فلانی وسط خانه که هی سرم گیج می رود. می گم جدن ها .. چگونه مثلا آن هفته هایی که حق داشتم شاکی باشم از دست مثلا نزدیک ترین های آن روزهایم که دور شدند، هستند و این هفته هایی که مثلا قانعیم و کنار همیم و مثلا می خندیم هم هستند. چه جوری هاست که من با دیدن یک دوست قدیمی جلوی در دانشگاه می ذوق مرگم و این هست و آن حال گرفتگی شبانه از دست مزاحم های احمق هم هست. این دو نقطه دی های فلانی که حتما باید باشد هست و این که من دامن خدا را می گیرم جیغ می زنم که حالش یک وقت گرفته نباشد هم هست. و باز یک زندگی قدیمی بوده و یک زندگی به سبک جدید هم هست و یک نخواستن برگشتن هم هست و تغییرات بزرگتری هم هست که از حوصله ی چشمانم خارج است الان. خوابم می آید خیلی ..