۱:٤٩ ‎ب.ظ ۳٠ شهریور ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

می دانی؟ من باید حتما این را جایی بگویم. خودم نمی دانم چرا باید آدم مطمئن که شد محکم بایستد روی عقیده اش. نکند اشتباهی مطمئن شوی. نکند سنگ شوی. نکند از آن ها شوی که مهر بر دلشان زده می شود یا گوش هایشان نمی شنود. نکند همین طور که بزرگتر می شویم دیوارتر شویم که داریم می شویم. بی تفاوت شده ایم خیلی. شاید (طبق معمول فرافکنی های خودم) تقصیر، تقصیر این چشم های پف کرده ی افغانی باشد که لحظه ای راحتم نمی گذارد و من مجبورم تمام عضلاتم را منقبض کنم که محکم بمانم که شکلم را حفظ کنم که من این شکلی فکر می کنم که خوب فکر می کنم این طوری درست تر است. گـِلم دارد سفت و سفت تر می شود. سردرنمی آورم چرا افراط می کند چرا هیچ وقت نمی گذارد حتی به ذهنم خطور کند که مو لای درز جملاتش می رود. چه کسی متوهمش کرده که معصوم است و باید اسم خودش را توی ذهن همه گره بزند به اسم هایی مقدس و بعد هی گند بزند و هی بخواهد خودش را حفظ کند. آخر تقدس هیچ چیز دست تو نیست که ... تو دقیقا همان گندی هستی که می زنی. چرا فکر می کنی تقدسات منتظر مانده اند تو بیایی نجاتشان دهی؟ چرا نمی فهمی تقدس در دل همان هایی ست که صبح تا شب بهشان حقارت و حس گناه تزریق می کنی؟ چرا فکر می کنی چشمان بیرون زده ی پف کرده ات باید روی زندگی همه ی آدم ها باشد و توی ذهن حقیرت حکومتشان کنی؟ شاید اگر اینقدر محکم نمی زدی من مجبور نمی شدم لشکرکشی کنم. دیگر نمی خواهم افراط های تو را با تفریط های خودم جواب دهم که یک وقتی اصطکاکی نباشد. می خواهم تو را بشکنم. این بتی که ساخته ای را بشکنم شاید. و من جای برگشتن دارم با این شاید. نمی خواهم اشتباهی مطمئن باشم.

پ.ن : این سوم شخص که بعدا مخاطب می شود یک آدم حقیقی رده پایین جامعه بود اما نمی دانم چرا اینقدر تعمیم پذیر شد.

پ.ن : ٨۵ی ها - لونا