34

٦:٠٦ ‎ق.ظ ٧ شهریور ۱۳۸۸

..::یاهو::..

چه آرام آن بالا ایستاده بود و نگاه می کرد.هی اشتباه می نوشتم. خط می زدم. می ترسیدم. جیغ می زدم. باز او همانطور ایستاده بود. می کشتم. فرار می کردم. قهر می کردم. اسراف می کردم. چشمانش را برنمی داشت و نمی رفت. صدایش می زدم. جیغ می زدم. فرو می رفتم. گدایی می کردم. باور می کردم. می دویدم. نمی رسیدم. لحظه ای کمرنگ نمی شد تا که با صدای اذان از این کابوس لعنتی بیدار شد.