۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ٥ امرداد ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

آنقدر سیاه و صیقلیست شب که عکس من رویش افتاده. می بینی؟ همان یکی منم. همان بغل ها سمت راست روی ایپکس قلبم نقطه ی تمام است. جایی که همه ی زاویه های عقل و دل هم که جمع شدند بعد از گونی گونی ادعا، یک قدم از ابتذال آن ورتر نگذاشتند. از همان نقطه یک مرض مسری به تمام تنم سیگنال های بی ربط می دهد و حتی به تپش های انگشتان پام هم آریتمی تلقین می کند.

بس است دیگر. به خدا بس است استاد. این جا دیگر آخر آخر تمام حرف هایی ست که یادمان داده ای. اینقدر حفظیات به خوردمان دادی آخرش فرصت نشد بپرسم اصلا چه فرقی می کند سالم باشیم یا نباشیم. هان؟ من از سخت ترین درس دنیا رفوزه شدم. آخرش این دویدن هایت فرصت نداد اثباتم کنی که درد سخت ترین نیست. یعنی تو می گویی درد این از پله افتاده هایی که روحشان برعکس خودشان بالا افتاد بیشتر بود یا درد ابتذال ترسیدن؟

نگران نباشند! ما بی اشاره حرف می زنیم! بی نام و با استعاره! صدایمان خدای ناکرده بلند نمی شود! دستمان بالا نمی رود! ما دوربین سرخودیم! توی خلوت دستشویی هایمان هم می لرزیم! ما خودمان را حلق آویز می کنیم! اما زبانم لال خاطر شان را آزرده نمی کنیم! به غلط های خود ادامه بدهند!

پ.ن: و باز نیکو خوب می نویسد : ما مگر چه خواستیم؟