۳:۳۱ ‎ب.ظ ٦ تیر ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

نه. بحث خوش بینی نبود. فقط همه چیز به شدت قابل تحمل و فراموشی بود. نفهمیدم چه شد که ناگهان سینه ام چاک عمیقی خورد و پر از کینه شد که حالا حالا ها با این گریه کردن ها چرکش خالی نمی شود. حالا صبح ها که بیدار می شوم نمی فهمم که بیدار شده ام. توی چشم های خورشید زل می زنم و می پرسم چه طوری رویت می شود باز طلوع کنی؟ و آدم ها را می بینم که همان مسیرهای تکراری خانه تا محل کار را می روند و به یاد می آورم انسان به مقتضای آن که انسان است باید بخورد که نمیرد و برای آن که بخورد باید زانو بزند. من سیرم. اشکال من هم همین است که سیرم. پر از کینه ام و دیگر منتظر هیچ فردایی نیستم که مثل او فکر کنم به فرزندم چه خواهم گفت. می دانم. تقصیر خودم است که پیش خودم کم آورده ام. ترسیده ام. ترسیدن که شاخ و دم ندارد. اصلا همین است که هست. چادرم ارزانی همه ی آن هایی که این چند وقته از پله افتاده اند. نفس کشیدن عجیب برایم سخت شده. و این سختی به هیچ وجه به عملی نمی گراید. موتورم دارد می سوزد. خانم! آقا! خواهش می کنم بخندید. هیچ دلخوشی ای برایم نمانده.

پ.ن : متنفرم از تمام مفاهیمی که روزی در ذهنم رقصیده اند. بهت من در هیچ فرمولی نمی گنجد.