٤:٠٥ ‎ب.ظ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

یک دفعه اسمش را که گفت یادم آمد این صحنه را سال ها پیش با جزئیات تمام دیده بودم. آن روزها شکستم. از آن شکستن ها که آدم بعدش حتمن باید بگوید مهم نیست زیاد و شخصی ست و از این حرف ها. و یک دال و لامی هست که بین آدم هایی که اشتباه می کنند پاس کاری می شود که می شکند و حالا تو هی بگو این چیزی که می شکند از نمی دانم کجای مسیحیت و برای فلان هدف و این ها آمده و من رفته ام سرچ کرده ام و هزار جمله ی خبری را هی با لحن وحی منزل بخوان و من هم که گوشم بده کار نیست. به خدا قسم که در دلم را باید می بستم به خودش قسم که باید سنگ می شدم و نباید باور می کردم! حالا بعد از این همه سال "مهم نیست" و "بی اعتمادی" و حالا که مادر شده ام کسی زنگ می زند می گوید فلان سینماست و دارد فلان فیلم را می بیند و حالا من هر چقدر که جیغ بزنم و بخواهم کسی را مثلا از یک مخمصه ای نجات دهم مگر چیزی تغییر می کند؟ حالا من هر چقدر بگویم این قصه ها قهرمان ندارد و لطفا هی دنبال قهرمان نگرد و هی نپرس که حق را چه کسی برداشته توی دستش قایم کرده. همین است که پاس کاری می شوی و کسی نمی فهمد آن چیزی که پاس می دهد شکستنی ست. اصلا می دانی چی ست؟ بگذار برایت بگویم قصه گاهی از صدای یک جیغ و داد از کوچه ی بغل شروع می شود که اولش تو می روی ببینی چه خبر است بعد قاطی دعوا می شوی بعد وکیل می شوی و خودت هم نم دانی وکیل کی. آخرش گیج و گم می بینی که بازیت داده اند و می خواستند همدیگر را تلکه کنند و تو این وسط ساده هی گریه کرده ای و گریه کیلو چند؟ بعدش که بساطت را جمع می کنی می روی کوچه ی خودتان می بینی یک چیزی کم است. می بینی جای دلت خالی شده. تمام راه را باید برگردی و آن چیزی را که شکسته و قطعه قطعه شده و ریخته توی راه را ذره ذره جمع کنی. و باور نمی کنی اگر بگویم که آدم ها دعواهایشان را فقط تلفظ می کنند این تویی که اشتباهن باور می کنی!!! و حتی مزه می کنی. من عاجز و مبهوت دیگر نمی دانم چه جوری صدایم را به آن ور خط برسانم و بگویم کجای داستان است که غلط است و تو خودت را متهم نکن. آخر و عاقبتت می شود مادر سنگدلی که منم و هر چقدر بچه ام ونگ بزند، ککم نمی گزد که این ها گریه نیست! حالا تو هی متهم کن که من برایم هیچ چیز مهم نیست!!! اصلا همین است که هست! و چیزی جز این نیست!!!! هیچ کدام مهم نیست!!! مهم نیست!!!!! مهم نیست!!!!