24

٧:٢۳ ‎ب.ظ ۱۸ فروردین ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

کمی آب و جوش شیرین دادم قرقره کند و دهانش را آب بکشد. مهمان داشتم خوب. هر کاری می کردم سرخی سرش پنهان نمی شد. آورده بودم نشانده بودمش پیش مهمان ها. هیچ حرفی نمی زد و ساکت نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار سرش را بلند می کرد و یک لبخند تصنعی تحویل می داد که اگر نمی داد بهتر بود. سرخی چشمانش جیغ می زد که چقدر آتشی ست. _ دقت کرده ای چقدر از دماغ فیل افتاده ام؟ ارادی ست ها! _ وقتی مهمان ها رفتند تمام دق و دلی هایش و جوانی اش را سرم خالی کرد و رفت و در را کوبید و می دانست یا نمی دانست که من مدت ها قبل بخشیده بودمش و شاید همه ی این کارها به خاطر خودش بوده. هر چه می کشم از دست این احساس مادرانه ی .. شاید کمی آب و جوش شیرین به درد من هم بخورد. امضا : من!