٢:٤۱ ‎ب.ظ ۱٢ فروردین ۱۳۸۸

..:: یاهو ::..

احساس پیروزی عجیبی می کنم. دلخوشم به این که با مردم گنگ شهر خودشان یک کلمه توانستم رد و بدل کنم. با وجود تمام خراش هایی که روی پوستم کشیدم. با وجود تمام استخوان هایی که کنار زدم و با وجود ضعفی که حس می کنم. و با تمام حجم خونی که از من رفته تا یک تکه گوشت تپنده را در بیاورم پرت کنم توی صورت حسابگرشان. فعلا که رفته اند گورشان را گم کرده اند تا باز چه بهانه ای پیدا کنند و چه توجیهی خدا داند. و همان خدا داند که همانقدر که پای راه رفتن توی خط کشی های پیچ خورده ی شهرشان را ندارم همانقدر اشتباه راه کشیده بودند و همانقدر اشتباه پیچ خورده بودند دور خودشان که آخرش بر می گشتند سر جای اول.  

و من حتی شهر دیگری را دیده بودم که با این که خدایشان آینه شده بود بالای سرشان، می رفتند بالا و باز دور می زدند و این پیچش هایشان تمامی نداشت و ندارد ..