٢:٠۱ ‎ق.ظ ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

..:: یاهو ::..

شاید پتو را کشیدم روی سرم. شاید فشرده شدم از دو طرف و دو بعدی شدم. شاید اصلا دماغم را فشار دادم که فرو رفته شود. و شاید هم یک نقابی چیزی زدم. بالاخره توی این خراب شده یک سنگر پیدا نمی شود که من ِ بی خانمان را از حمله هایت نگه دارد؟ یک پوشش نیست که من درونم را که سردش است تویش بپیجانم که دست این غریبه ها کوتاه شود؟‌ من می ترسم! قصه نمی نویسم! واقعا می ترسم. می گفت تو! مگه توی کفشت ریگی داری؟‌از چی می ترسی؟‌ من هیچی نمی خواهم باور کن. من فقط عزت از دست رفته و حدود تجاوز شده ام را می خواهم که برگردند. و تو باورت نمی شود اگر بدانی این توی مخاطب من کیست اینجا! که اگر روزی بخواهم کاری بکنم بخواهم آدم کنم اولیش همین خود تو خواهی بود و دار و دسته ات که تازه کارید و چون تازه کارید خوش بینید و بازی می خورید و این بازی خوردن های شما، هزینه می شود و می خورد توی سر بی خانمانی که منم. ‌و شما را می بینم که توی جمله ها و نقل قول ها و املا ها و انشاها و آمارها و مقاله ها و مجادله ها و توجیهات و چه می دانم سبزیجات دیگر گیج می زنید و صدای فریاد من را نخواهید شنید. غلام همت سیب زمینی ها که بویشان را برای خودشان نگه می دارند.